دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٣ - ٣/ ١ شهادت امام حسين در كربلا
كردم. [سالها بعد] در سپاهى كه بهسوى حسين ٧ مىرفت، بودم. وقتىبهحسين ٧ رسيدم، چشمم به آن درخت افتاد و سخن على ٧ به يادم آمد.
با اسبم جلو رفتم و به حسين ٧ گفتم: اى پسرِ دختر پيامبر خدا! به تو بشارت مىدهم، و داستان را برايش نقل كردم.
[حسين ٧] فرمود: «با ما هستى، يا بر ما؟».
گفتم: نه با شما و نه بر شما. خانوادهام را رها كردهام و آمدهام.
فرمود: «اگر با ما نيستى، از اين سرزمين، دور شو. سوگند به آن كه جان حسين در دست اوست، امروزْ كسى كشته شدن ما را نمىبيند، مگر آن كه وارد دوزخ خواهد شد».
پس، پشت كرده، فرار نمودم تا جايى كه محلّ كشته شدن وى از نظرم پنهان ماند.
٥٧٩١. وقعة صِفّين به نقل از ابو عبيده، از هرثمة بن سليم: همراه على بن ابى طالب ٧ در صِفّين جنگيديم. وقتى به كربلا رسيديم، برايمان نماز اقامه كرد و هنگامى كه سلام داد، مقدارى از خاك آن جا را برداشت و بوييد و فرمود: «واى بر تو، اى خاك! از تو گروهى محشور خواهند شد كه بدون محاسبه وارد بهشت مىگردند».
هنگامى كه هرثمه از جنگْ نزد زنش جَرداء (دختر سمير) كه از پيروان على ٧ بود، بازگشت گفت: آيا تو را از دوستت ابو الحسن، شگفت زده نكنم؟ وقتى دركربلا پياده شديم، او مقدارى از خاك آن جا را برداشت و بوييد و فرمود: «واى برتو، اى خاك! از تو گروهى محشور خواهند شد كه بدون محاسبه وارد بهشتمىگردند». او از كجا به غيب، علم دارد؟
جرداء گفت: اى مرد! دست از سرم بردار. امير مؤمنان، جز حق نگفته است.
هنگامى كه عبيد اللّه بن زياد، سپاهى را به سوى حسين ٧ و يارانش گسيل داشت، من در بين سپاهيان بودم. وقتى به آن گروه و حسين ٧ و يارانش رسيدم،