دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٧١ - ٨/ ٥ برداشته شدن دشنامگويى به امام
روز جمعه كه وى به منبر رفت، يك ذِمّى پولدار برخاست و از دختر او خواستگارى كرد.
عمر [بن عبد العزيز] گفت: از نظر ما تو كافرى و دختران ما براى كافران، حلال نيستند.
ذِمّى گفت: پس چهطور پيامبرتان دخترش فاطمه را به ازدواج على بن ابى طالبِ كافر در آورْد؟!
عمر [بن عبد العزيز] بر سر وى فرياد كشيد و گفت: چه كسى گفته كه على كافر است؟
ذمّى گفت: اگر على كافر نيست، پس چرا او را لعن مىكنيد؟
عمر [بن عبد العزيز]، شرمگين شد و از منبر پايين آمد و به قاضيان كشور اسلامى نوشت: «امير مؤمنان، عمر بن عبد العزيز، لعن على را برداشت؛ چرا كه اين كار، بدعت و گمراهى بود».
او در جمعه ديگر، به پانصد تن از سرداران دلاور دستور داد كه در زير لباسشان اسلحه ببندند و [آن گاه] به منبر رفت. عادت آنان (حاكمان اموى) اين بود كه در آخر خطبه، على ٧ را لعن مىكردند. وقتى عمر بن عبد العزيز از خواندن خطبه فارغ شد، [به جاى لعن على ٧]، آيه: «به درستى كه خداوند به دادگرى و نيكوكارى و بخششِ به خويشاوندان، فرمان مىدهد و از كار زشت و ناپسند و ستم، باز مىدارد. او به شما اندرز مىدهد، باشد كه پند گيريد» را خواند و از منبر، پايين آمد.
مردم از گوشههاى مسجد، فرياد بر آوردند: «امير مؤمنان، كافر گشت» و به وى هجوم آوردند تا او را بكشند. او سرداران را صدا زد و فرمان داد كه اسلحهها را آشكار كنند و وى را از دست آنان نجات دهند. وى با يارى سرداران به قصر خويش بازگشت و مردم، در حالى كه مىگفتند: «سنّت، تغيير يافت، سنّت تبديل گشت!»، متفرّق شدند.
بدينترتيب، قرائت اينآيه در آخر خطبهها سنّت شد.