دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٦٩ - ٨/ ٥ برداشته شدن دشنامگويى به امام
مىگشت و عرصه بر او تنگ مىشد كه خدا مىداند.
من از اين كار، در شگفت مىشدم. روزى به وى گفتم: اى پدر! تو فصيحترين و سخنورترينِ مردم هستى. چهطور است كه مىبينم در مَجالس خويش فصيحترين سخنورى؛ ولى آن گاه كه به لعن اين مرد (على ٧) مىرسى، به لُكنت مىافتى؟
گفت: پسرم! شاميان و غير شاميانى را كه پاى منبر ما مىبينى، اگر آنچه را پدرت از فضايل اين مرد مىداند، مىدانستند، هيچ يك از آنان از ما پيروى نمىكردند.
سخن پدرم در دلم جاى گرفت، و نيز آنچه معلّمم در روزگار كودكىام گفته بود. پس با خدا عهد بستم كه اگر از حكومت، بهرهاى به من برسد، اين روش را عوض كنم.
هنگامى كه خداوند، خلافت را به من داد، اين روش را برانداختم و به جاى آن، اين آيه را قرار دادم: «به درستى كه خداوند به دادگرى و نيكوكارى و بخششِ به خويشاوندان، فرمان مىدهد و از كار زشت و ناپسند و ستم، باز مىدارد. او به شما اندرز مىدهد، باشد كه پند گيريد».
او اين فرمان را به همه جا نوشت و تبديل به سنّت شد.
٦٣٢١. الأمالى، شجرى به نقل از ابو عبد اللّه خَتْلى: وقتى عمر بن عبد العزيز، لعن امير مؤمنان را از خطبه منبرها برانداخت، در خطبهاش به جايى رسيد كه بنى اميّه در آن جا على ٧ را لعن مىكردند. او به جاى آن خواند: «به درستى كه خداوند به دادگرى و نيكوكارى و بخششِ به خويشاوندان، فرمان مىدهد و از كار زشت و ناپسند و ستم، باز مىدارد».
عمرو بن شعيب كه نفرين خداوند بر او باد برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! سنّت، سنّت! و وى را به لعن على ٧ تشويق كرد.
عمر [بن عبد العزيز] گفت: خدا تو را زشت گرداند! آن كار، بدعت بود، نه سنّت. آن گاه، خطبهاش را تمام كرد.
٦٣٢٢. بحر المعارف: هنگامى كه نوبت زمامدارى به عمر بن عبد العزيز رسيد، او درباره معاويه و فرزندان وى و لعن على ٧ و به ناحق كشتن فرزندانش فكر كرد. وقتى شب را به صبح آورد، وزيران خود را فرا خواند و گفت: ديشب انديشيدم كه نابودى آل ابو سفيان، در مخالفت كردن آنان با عترت (اهل بيت پيامبر ٦) است. به ذهنم رسيد كه [روش] لعن كردن آنان را براندازم.
وزيران گفتند: نظر، نظر امير است.