دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٦٧ - ٨/ ٥ برداشته شدن دشنامگويى به امام
بدانند، از گِرد ما پراكنده مىشوند و به سوى فرزندان وى مىروند.
وقتى [عمر بن عبد العزيز] به خلافت رسيد، آن قدر به دنيا علاقه نداشت كه براى آن، مرتكب اين [گناه] بزرگ شود. پس بدگويى على ٧ را ترك كرد و به كارگزارانش نوشت كه آنان نيز آن را ترك كنند، و در عوض، اين آيه را خواند: «به درستى كه خداوند به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان، فرمان مىدهد و از كار زشت و ناپسند و ستم، باز مىدارد. او به شما اندرز مىدهد، باشد كه پند گيريد».
اين كار، در نظر مردم، جايگاهى نيكو يافت و وى را به اين خاطر، بسيار مدح كردند.
٦٣٢٠. شرح نهج البلاغة به نقل از عمر بن عبد العزيز: نوجوان بودم كه قرآن را پيش يكى از فرزندان عتبة بن مسعود مىخواندم. روزى، او به من برخورد، در حالى كه من با بچّهها بازى مىكردم و على را لعن مىكرديم. وى اين كار را ناپسند دانست و وارد مسجد شد.
من از بچّهها جدا شدم و پيش او آمدم تا درس روزانهام را نزدش بخوانم. وقتى مرا ديد، برخاست و به نماز ايستاد و نمازش را طولانى كرد، گويى كه از من قهر كرده بود، به طورى كه آن را احساس كردم.
وقتى نمازش تمام شد، با چهرهاى گرفته به من نگاه كرد. به او گفتم: شيخ را چه شده است؟
به من گفت: پسرم! از گذشته تاكنون، على را لعن مىكردى؟
گفتم: آرى.
گفت: كِى فهميدى كه خداوند، پس از خشنودى از اهل بدر، بر آنان خشم گرفته است؟
گفتم: اى پدر! آيا على از اهل بدر بود؟
گفت: واى بر تو! آيا همه بدر، جز براى او بود؟
گفتم: ديگر تكرار نخواهم كرد.
گفت: به خدا سوگند مىخورى كه تكرار نكنى؟
گفتم: آرى. و پس از آن، ديگر او را لعن نكردم.
افزون بر آن، من در پاى منبر مدينه حاضر مىشدم و پدرم كه در آن زمان، امير مدينه بود در روز جمعه خطبه مىخواند و مىشنيدم كه در خطبه خواندن، توانا بود و زبانى گويا داشت؛ ولى آن هنگام كه به لعن على مىرسيد، ناگهان به لُكنت مىافتاد و چنان ناتوانى بر او چيره