دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٥٥ - ٨/ ٤ خوددارى از بيزارى جستن
ياران معاويه گفتند: امير مؤمنان [معاويه] شما را بهتر مىشناخت!
آن گاه در مقابل آنان ايستادند و گفتند: از اين مرد (على ٧) بيزارى بجوييد.
آنان گفتند: او را دوست مىداريم و از كسى كه از او بيزارى بجويد، بيزاريم.
هر يك از ياران معاويه، يكى از ياران حُجْر را گرفت تا بكشد. قبيصة بن ضبيعه به دست ابو شريفِ بدّى افتاد.
قَبيصه به او گفت: بين خاندان من و خاندان تو، پيمان امان است. كسى غير از تو مرا بكشد.
ابو شريف به وى گفت: خوبى كردن به تو صله رحم است. آن گاه حَضرَمى را گرفت و كشت، و قبيصة بن ضبيعه به دست قُضاعى كشته شد.
سپس، حجر به آنان گفت: بگذاريد وضو بگيرم. به او گفتند: بگير.
وقتى وضو گرفت، گفت: بگذاريد دو ركعتْ نماز بگزارم كه به خدا سوگند، هيچ گاه وضو نگرفتهام، مگر آن كه [پس از آن،] دو ركعت نماز خواندهام.
گفتند: بخوان.
[حجر،] نماز خواند. سپس برگشت و گفت: سوگند به خدا، هيچ گاه نمازى كوتاهتر از اين نماز نخوانده بودم. چنانچه نمىپنداشتيد كه از مرگ مىترسم، دوست داشتم كه بيشتر نماز بخوانم.
آن گاه گفت: خداوندا! از تو عليه امّت خويش يارى مىخواهيم؛ چرا كه كوفيان، عليه ما شهادت دادند و شاميان، ما را مىكُشند.
سوگند به خدا، اگر مرا در اين جا بكشيد، [بايد] بدانيد كه من اوّلين جنگاور مسلمانى خواهم بود كه در وادى شام، كشته مىشود و نخستين مرد مسلمانى خواهم بود كه سگهاى شام (معاويه و يارانش) بر او پارس كردهاند. هُدبَة بن فيّاض، با شمشير به سويش رفت. بدن حجر به لرزه افتاد. هدبه گفت: ولى نه! مىپنداشتى كه از مرگ نمىترسى! من تو را رها مىكنم، تو هم از مولايت بيزارى بجوى.
حجر گفت: چگونه نترسم، در حالى كه قبرى كنده شده، كفنى پهن گشته و شمشيرى آخته مىبينم؟ سوگند به خدا كه من، اگر از كشته شدن هم بترسم، هرگز چيزى را نخواهم گفت كه پروردگارم را خشمگين سازد.
آن گاه، هدبه او را كشت و [بقيه] آنان را يكى يكى كشتند تا آن كه همه شش نفر را كشتند.
ر. ك: ج ١٣ ص ١٩٧ (رُشَيد هَجَرى).