دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٣٥ - ٨/ ١ ٩ سعد بن ابى وقاص
دوم، آن كه در روز خيبر، پيامبر ٦ عمر بن خطّاب را به جنگ، گسيل داشت؛ ولى او و يارانش شكست خوردند و فرار كردند. پيامبر ٦ فرمود: «فردا پرچم را به دست انسانى مىدهم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست دارند».
مسلمانان نشستند و على ٧ چشمدرد داشت. پيامبر ٦ على ٧ را فرا خواند و فرمود: «پرچم را بگير».
على ٧ گفت: اى پيامبر خدا! چشمم را مىبينى كه چگونه است.
پيامبر خدا به چشم وى آب دهن زد. آن گاه، وى برخاست و پرچم را گرفت و پيش رفت و خداوند، او را پيروز ساخت.
سوم، آن كه در يكى از جنگها، پيامبر ٦ وى را جانشين ساخت و على ٧ گفت: اى پيامبر خدا! آيا مرا با زنان و بچّهها وا مىنهى؟
پيامبر خدا فرمود: «آيا از اين كه نسبت به من، همچون هارونْ نسبت به موسى ٧ باشى، جز آن كه پس از من پيامبرى نيست، خشنود نمىشوى؟».
چهارم، آن كه پيامبر ٦ همه درها را به مسجد بست، جز در خانه على ٧ را.
پنجم، آن كه وقتى اين آيه نازل شد: «خدا فقط مىخواهد آلودگى را از شما خاندان [پيامبر ٦] بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند»، پيامبر ٦، على و حسن و حسين و فاطمه : را فرا خواند و گفت: «خداوندا! اينان، خانواده مناند. پليدى را از آنان دور ساز و آنان را پاك و پاكيزه گردان».
٦٢٩٨. المصنّف، ابن ابى شيبه به نقل از ابو بكر بن خالد بن عرفطه: در مدينه پيش سعد بن مالك (سعد بن ابى وقّاص) رفتم. گفت: به من گفتهاند كه شما به على ٧ دشنام مىگوييد؟
گفتم: گاهى چنين كردهايم (برخى از ما چنين كردهاند).
سعد گفت: شايد تو هم دشنام گفتهاى؟
گفتم: به خدا پناه مىبرم!
سعد گفت: به او دشنام مگو كه پس از اين كه از پيامبر خدا درباره او چيزهايى شنيدم، اگر بر روى فرق سرم ارّه بگذارند تا على را دشنام بگويم، وى را هرگز دشنام نخواهم گفت.