دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٧ - ٤/ ١١ داستان كفش و مار سياه
هنوز از جايش بلند نشده بود كه شيطان، وى را گرفتار ساخت. او را با پاهايش تا درِ مسجد كشيدند. از اقوامش پرسيديم كه: آيا پيش از اين در او بيمارىاى ديده بوديد؟
گفتند: هرگز!
٥٨٨٠. شرح نهج البلاغة به نقل از حكيم بن جُبَير: على ٧ سخنرانى كرد و در بين سخنانش گفت: «من، بنده خدا و برادر پيامبر خدا هستم. هيچ كس پيش از من يا پس از من، اين سخن را نخواهد گفت، مگر آن كه دروغگوست. [من] وارث پيامبر رحمت شدم و با سَرور زنان اين امّت، ازدواج كردم و من، ختم اوصيايم».
مردى از قبيله عَبْس گفت: كيست كه نتواند اين ادّعا را بكند؟
آن مرد، پيش خانوادهاش برنگشته بود كه ديوانه شد.
از خانوادهاش پرسيدند كه: آيا پيش از اين، بيمارىاى در وى ديده بوديد؟
گفتند: پيش از اين، هيچ بيمارىاى در وى نديده بوديم.
٤/ ١١
داستان كفش و مار سياه
٥٨٨١. الأغانى به نقل از مدائنى: سيّد [حِمْيَرى] پيش اعمش مىآمد و فضايل على ٧ را از او [مى پرسيد و] مىنوشت و از نزد او خارج مىشد و درباره آن فضايل، شعر مىگفت.
روزى، او از پيش يكى از اميران كوفه بيرون آمد و آن امير، اسبى به وى داده و او را خلعت بخشيده بود. او در محلّه كُناسه ايستاد و گفت: اى كوفيان! هر كدام از شما كه فضيلتى درباره على بن ابى طالب بياورد و من در آن باره شعرى نسروده باشم، اين اسب و اين خلعتم را به وى مىدهم.
آنان شروع كردند به حديث كردن و سيّد، برايشان شعر مىخواند تا آن كه مردى از آنان آمد و گفت: امير مؤمنان، على بن ابى طالب ٧ خواست سوار اسب شود.