منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٢٥
در پايان يادآور مى شويم نظريه اى كه درباره از خود بيگانگى انسان در سايه مذهب ازماركس نقل شد، مربوط به خود او نيست، بلكه وى آن را از «فويرباخ» پيشواى ماديگرى قبل از «ماركس» گرفته و آن را تحت عنوان «اومانيسم»(انسان گرايى) وارد فلسفه خود ساخته است.
هدف از وارد ساختن اين اصل به فلسفه ماديگرى ترميم خشكى و خشونت فلسفه ماده گرايى است كه انسان غربى آن را لمس مى كند زيرا ماديگرى قرن هجدهم انسان را مانند يك ماشين مى دانست و مكانيسم آن را مثل يك ماشين مى پنداشت، در قرن نوزدهم نظريه ميكانيكى مردود شناخته شد، و ماديگرى «ديالك تيك» جايگزين ماديگرى ميكانيكى گرديد ولى در هر حال هر دو بر اثر اصالت ماده و نفى معنويت با خشكى و خشونت خاصى كه با روح لطيف انسان و معنويت خواه او، ناسازگار است، توأم مى باشد.
«فويرباخ» در يكى از سخنان خود چنين مى گويد: «در انسان پرستشگر، يك نوع حالت تعلق و وابستگى پديد مى آيد، چه بهتر از اين حالت بيرون آيد» به ديگر سخن: وقتى بشر خدا را مى پرستد و از او فرمان مى برد، او يك موجود وابسته و فاقد شخصيت جلوه مى كند، ديگر او به خود تعلق ندارد ماركس نيز همين جمله ها را تكرار مى كند و مى گويد: «انسان بايد گرد خود بگردد نه گرد ديگرى».
ماركسيسم، از اين فرصت استفاده كرده و خواسته است براى «تز» اقتصادى خود يك اصل فلسفى نيز بينديشد و آن اين كه: مالكيت انسان، مايه تعلق او به غير خود مى گردد و انسان نبايد مانند اشيا و ابزار به غير خود متعلق و وابسته گردد.