منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢١٦
«وجدان فطرى» و دومى را «وجدان اخلاقى» ناميد واگر فرويد مى گويد: مسايل وجدانى، چكيده منهيات اجتماعى است كه در ضمير باطن انباشته شده است، درباره قسم دوم بسيار صحيح و پا برجاست يعنى از يك موضوع در زمان هاى مختلف نهى شده، و انسان نداى «نكن» را در اين مورد از زبان گروههاى مختلف شنيده است، طبعاً مسئله براى او به صورت يك امر فطرى درآمده است در حالى كه چنين امرى در نهاد انسان و بشر ريشه ندارد.
ولى اين بيان درباره آن قسم از درك ها كه همگانى است و از زبان همگان با داشتن شرايط گوناگون تربيتى واقتصادى و سياسى، شنيده مى شود، نمى تواند صادق و پا برجا باشد.
داورى قرآن درباره وجدان
قرآن در سوگندهاى پياپى خود در سوره «والشمس» به روان انسان وآفريدگار او سوگند ياد مى كند و مى گويد:
(وَنَفْس وَما سَوّيها) آنگاه اورا چنين توصيف مى نمايد: (فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْويها) خوبى ها و بديها را به او الهام كرد.
به طور مسلم مقصود از «نفس» در اين آيه روان انسان است نه جسم و تن او، و نه روان خصوص حضرت آدم. و از اين كه آيه سرچشمه آگاهى انسان را از خوبيها و بديها، الهام الهى مى داند، نه يك آموزش مادى و القائى از حوزه خود انسان ها، ناچار چنين آموزشى، جز فطرى بودن آن، معنى ديگرى نمى تواند داشته باشد.
اگر آگاهى انسان از خير و شر، و به تعبير قرآن «تقوا» و «فجور» معلول