منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٦٢
الف. من كوچك ترين اشكالى در كار تو ايجاد نكرده ام واگر عمل تو پذيرفته نشده به خاطر اين است كه سرچشمه صالحى نداشت و خداوند اعمال نيك را از پرهيزگاران مى پذيرد:(إِنَّما يَتَّقَبَّلُ اللّهُ مِنَ المُتَّقينَ) .
ب. تو اگر مرا بكشى، من هرگز در صدد قتل تو برنمى آيم:
(لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى ما أَنَا بِباسط يَدِىَ إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ انِّى أَخافُ اللّهَ رَبّ العالَمينَ) .
«اگر دست به سوى من دراز كنى كه مرا بكشى، من هرگز دست به سوى تو دراز نمى كنم كه تو را بكشم از خداى جهانيان مى ترسم».
او سرانجام برادر خود را كشت ولى پس از كشتن نمى دانست كه جنازه او را چه كند، به اندازه اى جاهل ونادان بود كه به اندازه يك زاغ آگاهى نداشت كه با جسد هم نوع، چگونه بايد معامله كرد وقتى ديد زاغى خاك هاى زمين را كنار زد و جسد بى جان زاغ ديگر را زير آن پنهان ساخت با خود گفت من از اين زاغ ناتوان تر هستم كه نمى دانم جسد برادر را چطور دفن كنم.
شكى نيست كه اين داستان به حكم جمله (وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَى آدَمَ بِالحَقّ) : «داستان فرزندان آدم را به حق بر آنان بخوان»، يك داستان واقعى است و هرگز جنبه روانى وداستان سرايى ندارد و به اصطلاح «سمبوليك» نيست از اين جهت در اين دو نفر كه نماينده دو نسل صالح و غير صالح مى باشند به خصوصيات ياد شده در زير واقف مى شويم:
در يك طرف تقوا و پرهيزگارى، نيت صالح وپاك وجود دارد و در ديگرى، از اين خصوصيات نشانه اى به چشم نمى خورد.
يكى حسود است، وبه جرم اين كه چرا عمل من قبول نشد و عمل برادرم