تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥١٠
آن، آب جارى قرار دهند.
هنگامى كه ملكه سبأ به آنجا رسيد، «به او گفته شد: داخل حياط قصر شو»! «قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ». «١»
«ملكه آن صحنه را كه ديد، گمان كرد نهر آبى است، ساق پاهاى خود را برهنه كرد تا از آن آب بگذرد» (در حالى كه سخت در تعجب فرو رفته بود كه نهر آب در اينجا براى چيست؟) «فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها». «٢»
اما «سليمان به او گفت: كه حياط قصر از بلور صاف ساخته شده» (اين آب نيست كه بخواهد پا را برهنه كند و از آن بگذرد) «قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ». «٣»
در اينجا سؤال مهمى پيش مىآيد و آن اين كه: سليمان كه يك پيامبر بزرگ الهى بود، چرا چنين دم و دستگاه تجملاتى فوق العادهاى داشته باشد؟ درست است كه او سلطان بود و حكمروا، ولى مگر نمىشد، بساطى ساده همچون ساير پيامبران داشته باشد؟
اما چه مانعى دارد كه: سليمان براى تسليم كردن ملكه سبأ كه تمام قدرت و عظمت خود را در تخت و تاج زيبا و كاخ باشكوه و تشكيلات پر زرق و برق مىدانست صحنهاى به او نشان دهد كه: تمام دستگاه تجملاتيش در نظر او حقير و كوچك شود، و اين نقطه عطفى در زندگى او براى تجديد نظر در ميزان ارزشها و معيار شخصيت گردد؟!