تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠
قرآنى كه محتواى آن شاهد گوياى ارتباطش با خدا است، به يك مشت سخنان واهى و بى اساس دست زده، مىخواهند با اين حرفهاى بى پايه، چهره حقيقت را بپوشانند.
اين، درست به اين ماند كه: شخصى در مقابل استدلالات منطقى، به يك مشت بهانهجوئىها كه آثار سستى آن كاملًا نمايان است دست بزند، و ما بى اين كه: بخواهيم تك تك سخنان او را پاسخ دهيم، مىگوئيم: ببين با چه حرفهاى واهى مىخواهد در مقابل دليل منطقى بايستد؟!
سخنان آنها در تمام قسمتهايش چنين بود، زيرا:
اولًا: چرا پيامبر از جنس فرشتگان باشد؟ به عكس، عقل و دانش مىگويد:
بايد انسان، رهبر انسان باشد، تا همه دردها، خواستها، نيازها، مشكلات و مسائل زندگى او را كاملًا درك كند، تا سرمشق عملى براى او در همه زمينهها باشد، كه مردم بتوانند از او، در همه برنامهها الهام گيرند.
اگر فرشتهاى نازل مىشد، مسلماً اين هدفها تأمين نمىگشت، مردم مىگفتند:
اگر او سخن از زهد و بى اعتنائى به دنيا مىگويد، فرشته است و نيازى ندارد.
اگر دعوت به پاكدامنى و عفت مىكند، از طوفان غريزه جنسى خبر ندارد، و دهها «اگر»، همانند آن.
ثانياً: چه لزومى دارد، همراه بشر، فرشتهاى براى تصديق او بيايد؟
مگر معجزات، مخصوصاً معجزه بزرگى همچون قرآن، براى درك اين واقعيت كافى نيست؟!
ثالثاً: غذا خوردن همانند ساير انسانها و راه رفتن در بازارها، سبب