تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٧٨
٣١- (توصيه من اين است كه) نسبت به من برترى جوئى نكنيد، و به سوى من آئيد در حالى كه تسليم حق هستيد»!
٣٢- (سپس) گفت: «اى اشراف! نظر خود را در اين امر مهم به من بازگو كنيد، كه من هيچ كار مهمى را بدون حضور شما انجام ندادهام»!
٣٣- گفتند: «ما داراى نيروى كافى و قدرت جنگى فراوان هستيم، ولى تصميم نهائى با توست؛ ببين چه دستور مىدهى»!
٣٤- گفت: «پادشاهان هنگامى كه وارد منطقه آبادى شوند آن را به فساد و تباهى مىكشند، و عزيزان آنجا را ذليل مىكنند؛ (آرى) كار آنان همين گونه است.
٣٥- و من (اكنون جنگ را صلاح نمىبينم،) هديه گرانبهائى براى آنان مىفرستم تا ببينم فرستادگان من چه خبر مىآورند»!
تفسير:
پادشاهان ويرانگرند!
سليمان عليه السلام با دقت به سخنان هدهد گوش فرا داد، و در فكر فرو رفت، ممكن است بيشترين گمان سليمان اين بوده كه: اين خبر راست است، و دليلى بر دروغ به اين بزرگى وجود ندارد.
اما از آنجا كه مسأله سادهاى نبود و با سرنوشت يك كشور و يك ملت بزرگ گره مىخورد، مىبايست تنها به گفتار يك مخبر اكتفا نكند، بلكه تحقيقات بيشترى در زمينه اين موضوع حساس به عمل آورد.
لذا چنين «گفت: ما تحقيق به عمل مىآوريم ببينيم تو راست گفتى يا از دروغگويان هستى»؟! «قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ».
اين سخن به خوبى ثابت مىكند كه: در مسائل مهم و سرنوشتساز، بايد