تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٣٩
و اين شگفتآور نيست كه: حس تشخيص انسان بر اثر خو گرفتن به يك عمل ننگين دگرگون شود، داستان معروف «مرد دباغى كه دائماً با پوستهاى متعفن سر و كار داشت و شامه او با آن خو گرفته بود و گذشتن او از بازار عطاران و بيهوش شدن از بوى نامناسب عطر! و دستور آن مرد حكيم كه وى را به بازار دباغان ببريد تا به هوش آيد و از مرگ نجات يابد» شنيدهايم، مثال حسى جالبى است براى اين مطلب منطقى.
***
در روايات آمده است: لوط عليه السلام حدود سى سال آنها را تبليغ كرد ولى جز خانوادهاش (آن هم به استثناى همسرش كه با مشركان هم عقيده شد) به او ايمان نياوردند. «١»
بديهى است چنين گروهى كه اميد اصلاحشان نيست، جائى در عالم حيات ندارند و بايد طومار زندگانيشان در هم پيچيده شود، لذا در آيه بعد مىگويد: «ما لوط و خاندانش را رهائى بخشيديم به جز همسرش كه مقدر كرديم جزء باقى ماندگان باشد» «فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْناها مِنَ الْغابِرِينَ». «٢»
***
و پس از بيرون آمدن آنها در موعد معين (در سحرگاه شبى كه شهر غرق فساد و ننگ بود) پس از آن كه صبحگاهان فرا رسيد «بارانى (از سنگ) بر آنها فرستاديم» (كه همگى زير آن مدفون شدند، و اين بعد از آن بود كه زلزله وحشتناكى سرزمين آنها را به كلى زير و رو كرد) «وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً».
«و چه سخت، ناگوار و بد است باران انذار شدگان» «فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِينَ».