تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٥٦
مىدهيم:
او مىگويد: يكى از تخصيصهائى كه بر اين آيه (آيه ارث فرزندان) وارد شده است، چيزى است كه در مذهب اكثر مجتهدين (اهل سنت) است، كه پيامبران عليهم السلام چيزى به ارث نمىگذارند، و شيعه (عموماً) در اين بحث مخالفت كردهاند روايت شده است هنگامى كه «فاطمه» عليها السلام ميراث خود را مطالبه كرد، آنها به استناد حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله: «نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبِياءِ لا نُوَرِّثُ ما تَرَكْناهُ صَدَقَةٌ»، او را از ارث خود باز داشتند، در اين هنگام فاطمه عليها السلام به عموم آيه فوق (آيه ارث فرزندان) استدلال كرد، گوئى مىخواست به اين حقيقت اشاره كند كه عموم قرآن را نمىشود با خبر واحد تخصيص زد.
«فخر رازى» آن گاه مىافزايد: شيعه مىگويد: به فرض كه تخصيص قرآن به خبر واحد جايز باشد، در اينجا به سه دليل جايز نيست:
نخست اين كه: اين بر خلاف صريح قرآن است كه مىگويد «زكريّا» از خدا تقاضا كرد فرزندى به او بدهد كه از وى و «آل يعقوب» ارث ببرد.
و همچنين قرآن مىگويد: سليمان از داود ارث برد؛ زيرا نمىتوان اين آيات را حمل بر وراثت علم و دين كرد، چون اين يك نوع وراثت مجازى است؛ چرا كه اين پيامبران، علم و دين را به فرزندان خود آموختند، نه آن كه از خود گرفتند و به آنها واگذار كردند، وراثت حقيقى تنها در مال تصور مىشود (كه از كسى بگيرند و به ديگرى بدهند).
ديگر اين كه: چگونه ممكن است «ابوبكر» از اين مسأله كه نيازى به آن نداشته است آگاه باشد، اما فاطمه و على عليهما السلام و عباس كه از بزرگترين زاهدان و دانشمندان بودند، و با مسأله وراثت پيامبر صلى الله عليه و آله سر و كار داشتند از آن بىخبر بمانند؟