تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٥٤
ابوبكر! آيا اين در كتاب خدا است كه دخترت از تو ارث ببرد و من از پدرم ارث نبرم؟!
ابوبكر گريه كرد و اشكش جارى شد، سپس از منبر پائين آمد، و نامهاى داير به واگذارى فدك به فاطمه عليها السلام نوشت، در اين حال عُمر وارد شد، گفت: اين چيست؟
گفت: نامهاى نوشتم كه ميراث فاطمه عليها السلام را از پدرش به او واگذارم.
عُمر گفت: اگر اين كار را كنى از كجا هزينه نبرد با دشمنان را فراهم مىسازى؟ در حالى كه عرب بر ضد تو قيام كرده است؟
سپس عُمر نامه را گرفت و پاره كرد»!. «١»
چگونه ممكن است نهى صريحى از پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، و ابوبكر به خود جرأت مخالفت را بدهد؟
و چرا عُمر استناد به نيازهاى جنگى كرد و استناد به روايت پيامبر صلى الله عليه و آله ننمود؟
بررسى دقيق روايت فوق نشان مىدهد: مسأله نهى پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح نبوده، مهم در اينجا مسائل سياسى روز بوده است، و همينها است كه انسان را به ياد گفتار «ابن ابى الحديد» دانشمند معتزلى مىاندازد، او مىگويد:
از استادم «على بن فارقى» پرسيدم: آيا فاطمه عليها السلام در ادعاى خود راست مىگفت؟
پاسخ داد: آرى!
گفتم: پس چرا ابوبكر «فدك» را به او نداد؟ با اين كه وى را صادق و راستگو مىشمرد؟!