تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦٤
تفسير:
سرنوشت اين قوم خيره سر!
جمعيت ظالم و ستمگر كه خود را در برابر حرفهاى منطقى «شعيب» بىدليل ديدند، براى اين كه به خودكامگى خود ادامه دهند، سيل تهمت و دروغ را متوجه او ساختند.
نخست، همان برچسب هميشگى را كه مجرمان و جباران به پيامبران مىزدند به او زدند، «گفتند: تو فقط ديوانهاى»! «قالُوا إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ». «١»
تو اصلًا يك حرف منطقى در سخنانت ديده نمىشود، و گمان مىكنى با اين سخنان، مىتوانى ما را از آزادى عمل در اموالمان بازدارى؟!.
***
به علاوه «تو فقط بشرى هستى همچون ما»، چه انتظارى دارى كه ما پيرو تو شويم، اصلًا چه فضيلت و برترى بر ما دارى؟ «وَ ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا».
«ما تنها گمانى كه درباره تو داريم اين است كه فرد دروغگوئى هستى»! «وَ إِنْ نَظُنُّكَ لَمِنَ الْكاذِبِينَ».
***
بعد از گفتن اين سخنان ضد و نقيض، كه گاهى، او را دروغگو و انسانى فرصت طلب كه مىخواهد با اين وسيله بر آنها برترى جويد، و گاه، او را مجنون خواندند، آخرين سخنشان اين بود كه بسيار خوب «اگر راست مىگوئى سنگهاى آسمانى را بر سر ما فرو ريز» و ما را به همان بلائى كه به آن تهديدمان مىكنى مبتلا ساز تا بدانى ما از اين تهديدها نمىترسيم! «فَأَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفاً مِنَ