تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٠٧
اما مشركان لجوج و مستكبران خيرهسر، هنگامى كه راههاى بهانهجوئى را به روى خود مسدود ديدند، به اين مسأله چسبيدند و «گفتند: آيا ما به تو ايمان بياوريم در حالى كه افراد پست و بى ارزش از تو پيروى كردهاند»؟! «قالُوا أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الأَرْذَلُونَ».
ارزش يك پيشوا را بايد از پيروانش شناخت، و به اصطلاح امامزاده را از زوارش مىشناسند، ما وقتى به پيروان تو نگاه مىكنيم، مشتى بى سر و پا، گمنام و فقير، تهيدست و پا برهنه كه كسبهاى ضعيف و ناچيزى دارند، اطرافت را گرفتهاند، با اين حال، چگونه انتظار دارى ثروتمندان سرشناس و اشراف با نام و نشان، سر تسليم بر آستان تو بسايند؟!
اصلًا، هرگز آب ما با اين جمعيت در يك جوى نمىرود، ما هيچ گاه بر سر يك سفره ننشستهايم، و در زير يك سقف اجتماع نكردهايم، چه انتظار نامعقولى دارى؟!.
درست است آنها در اين تشخيص صائب بودند كه پيشوا را بايد از طريق پيروان شناخت، ولى اشتباه بزرگشان اين بود كه، آنها مفهوم و معيار شخصيت را گم كرده بودند.
آنها معيار سنجش ارزشها را مال و ثروت، لباس و خانه و مركب زيبا و گران قيمت قرار داده بودند، و از پاكى، تقوا، حق جوئى و صفات عالى انسانيت كه در طبقات كم درآمد، بسيار بود و در اشراف بسيار كم، غافل بودند.
روح طبقاتى در بدترين اشكالش بر فكر آنها حاكم بود، به همين دليل طبقه تهيدست را «اراذل» مىشمردند! «١» و اتفاقاً آنها اگر از زندان جامعه طبقاتى بيرون مىآمدند، به خوبى مىتوانستند درك كنند كه: ايمان اين گروه، خود بهترين دليل