تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٨٥
مطلقه خداوند.
نخستين تقاضائى كه از پيشگاهش مىكند اين است: «پروردگارا! به من علم و دانش و حق بينى، مرحمت فرما و مرا به صالحان ملحق كن» «رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ».
در اينجا نخست مقام «حكم» مىخواهد، و سپس «ملحق شدن به صالحان».
«حكم» و «حكمت» از يك ريشه است، و حكمت همان گونه كه «راغب» در «مفردات» گفته: رسيدن به حق از طريق علم و آگاهى است، و شناخت موجودات و افعال نيك.
و به تعبير ديگر، معرفت ارزشها و معيارهائى كه انسان به وسيله آن بتواند، حق را هر كجا هست بشناسد، و باطل را در هر لباس تشخيص دهد.
اين همان چيزى است كه بعضى از فلاسفه از آن به عنوان «كمال قوه نظريه» تعبير كردهاند.
اين همان حقيقتى است كه «لقمان» از ناحيه خدا دريافت داشته بود: «وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ» «١»
و به عنوان «خير كثير» در آيه ٢٦٩ سوره «بقره» از آن ياد شده است: «وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً».
و به نظر مىرسد: «حكم» مفهومى برتر از «حكمت» داشته باشد، يعنى آگاهى توأم با آمادگى براى اجرا، و به تعبير ديگر، قدرت بر داورى صحيح كه خالى از هوا پرستى و خطا باشد.
آرى، ابراهيم عليه السلام قبل از هر چيز از خدا «شناخت عميق و صحيح» توأم با حاكميت تقاضا مىكند، چرا كه هيچ برنامه عملى بدون چنين زير بنائى امكان