تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١٨
بتها هيچگونه منطقى را رعايت نمىكنند، بلكه هر گاه چشمشان به قطعه سنگ يا درخت جالبى مىافتاد، يا چيز ديگرى كه هوس آنها را برمىانگيخت آن را به عنوان «معبود» برمىگزيدند، در برابر آن زانو مىزدند، قربانى مىكردند و حل مشكلات خود را از آن مىخواستند!.
در شأن نزول آيه فوق، روايتى نقل كردهاند، كه مؤيد اين معنى است و آن اين كه: در يكى از سالها كار بر «قريش» در «مكّه» سخت شد در اطراف پراكنده شدند، بعضى از آنها همين كه به درخت زيبا و يا سنگ جالبى برخورد مىكردند، آن را مىپرستيدند. نام آن را اگر سنگ بود «صخره سعادت» گذاشته، برايش قربانى مىكردند، خون قربانى را بر آن مىپاشيدند، و حتى درمان بيمارىهاى حيوانات خود را، از آن مىخواستند!.
اتفاقاً روزى مرد عربى آمد، و مىخواست شترهاى خود را به آن صخره بمالد، و تبرك جويد، شترها، رم كرده در بيابان پراكنده شدند. او شعرى گفت كه مضمونش اين بود:
«من به سراغ صخره سعادت آمدم تا پراكندگى ما را جمع كند، اما او جمع ما را به پراكندگى كشاند»!.
سپس گفت: اين سنگ سعادت چيست؟ جز يك قطعه سنگ همسان زمين، نه انسان را به گمراهى مىكشاند، و نه به هدايت!.
مرد ديگرى از عرب، يكى از اين قطعه سنگها را ديد، در حالى كه روباهى بر آن بول مىكرد، او اين شعر را سرود:
أَ رَبٌّ يَبُولُ الثَّعْلَبانِ بِرَأْسِهِ لَقَدْ ذَلَّ مَنْ بالَتْ عَلَيْهِ الثَّعالَبُ!:
«آيا معبود است موجودى كه روباه بر آن بول مىكند؟* مسلماً ذليل است