تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١١
بزرگى كه پايتخت پادشاهشان بود و نام «اسفندار» داشت مىرسيد، تمامى اهل آبادىها در آن جمع مىشدند، و دوازده روز پشت سر هم، عيد مىگرفتند و آنچه در توان داشتند قربانى مىكردند و در برابر درخت سجده مىنمودند.
هنگامى كه آنها در كفر و بت پرستى فرو رفتند، خداوند پيامبرى از بنى اسرائيل به سوى آنها فرستاد، تا آنها را به عبادت خداوند يگانه و ترك شرك دعوت كند، اما آنها ايمان نياوردند، آن پيامبر براى قلع ماده فساد از خدا تقاضا كرد، آن درخت بزرگ خشكيد.
آنها هنگامى كه چنين ديدند، سخت ناراحت شدند و گفتند: اين مرد خدايان ما را سحر كرده!
بعضى ديگر گفتند: خدايان به خاطر اين مرد كه ما را دعوت به كفر مىكند، بر ما غضب كردند!.
و به دنبال اين بحثها، همگى تصميم بر كشتن آن پيامبر گرفتند، چاهى عميق كندند، او را در آن افكندند و سر آن را بستند و بر بالاى آن نشستند و پيوسته ناله او را شنيدند تا جان سپرد، خداوند، به خاطر اين اعمال زشت، و اين ظلم و ستمها آنها را به عذاب شديدى گرفتار كرده، نابود ساخت». «١»
قرائن متعددى مضمون اين حديث را تأييد مىكند؛ زيرا با وجود ذكر «اصحاب الرس» در برابر عاد و ثمود، احتمال اين كه: گروهى از اين دو قوم باشند بسيار بعيد به نظر مىرسد.
همچنين وجود اين قوم در «جزيره عربستان» و «شامات» و آن حدود كه بسيارى احتمال دادهاند نيز بعيد است؛ چرا كه قاعدتاً بايد در تاريخ عرب انعكاسى داشته باشد، در حالى كه ما كمتر انعكاسى از اصحاب الرس در تاريخ