تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٣ - قصهء مكر كردن خرگوش با شير و بسر بردن
قصهء مكر كردن خرگوش با شير و بسر بردن
حاصل آن خرگوش رأى خود نگفت مكر انديشيد با خود طاق و جفت با وحوش از نيك و بد نگشود راز سرّ خود با جان خود مى راند باز
((١٠٥٥)) ساعتى تأخير كرد اندر شدن بعد از آن شد پيش شير پنجه زن
((١٠٥٦)) ز ان سبب كاندر شدن واماند دير خاك را مى كند و مى غرّيد شير
((١٠٥٧)) گفت من گفتم كه عهد آن خسان خام باشد خام و سست و نارسان
((١٠٥٨)) دمدمهء ايشان مرا از خر فكند چند بفريبد مرا اين دهر چند ؟
((١٠٥٩)) سخت درماند امير سست ريش چون نه پس بيند نه پيش از احمقيش
((١٠٦٠)) راه هموار است و زيرش دامها قحطى معنا ميان نامها
((١٠٦١)) لفظها و نامها چون دامهاست لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست عمر چون آب است وقت او را چو جو خلق باطن ريگ جوى عمر تو
((١٠٦٢)) آن يكى ريگى كه جوشد آب ازو سخت كمياب است رو آن را بجو
((١٠٦٣)) منبع حكمت شود حكمت طلب فارغ آيد او ز تحصيل و سبب هست آن ريگ اى پسر مرد خدا كو به حق پيوست و از خود شد جدا آب عذب دين همى جوشد ازو طالبان را ز ان حيات است و نمو غير مرد حق چو ريگ خشك دان آب عمرت را خورد او هر زمان طالب حكمت شو از مرد حكيم تا ازو گردى تو بينا و عليم
((١٠٦٤)) لوح حافظ لوح محفوظى شود عقل او از روح محفوظى شود
((١٠٦٥)) چون معلم بود عقلش ز ابتدا بعد از آن شد عقل شاگردى و را
((١٠٦٦)) عقل چون جبريل گويد احمدا گر يكى گامى نهم سوزد مرا
((١٠٦٧)) تو مرا بگذار زين پس پيش ران حدّ من اين بود اى سلطان جان
((١٠٦٨)) هر كه ماند از كاهلى بىشكر و صبر او همى داند كه گيرد پاى جبر