تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٩٨ - بدان جهت كه جوامع انسانى هنوز قدم به مدينهء فاضله نگذاشتهاند لذا مزاياى وجودى انسان اغلب باعث تيره بختى او مى گردد
بحث از پريدن طوطى از قفس براى خود پذيرفت .
همان عبرت كه ويليام بريانت از پريدن يك مرغابى در دل شب تاريك بر خود پذيرفت ، او مى گويد : وقتى كه آخرين اشعهء خورشيد آسمان را گلگون مى كند و نخستين ژاله هاى شامگاهى بر زمين مى نشيند ، تو همچنان در دل فضاى پهناور پرواز مى كنى ، و بال زنانى كه و تنها به راه خويش مى روى ، بىهوده ديده گان صياد تو را دنبال مى كند ، تا مگر در اين پرواز طولانى خطايى كنى و به چنگ او افتى ، زيرا تو چون نقطهء سياهى در دل آسمان شنگرفين مى روى ، و از راهى كه در پيش گرفتهاى باز نمى گردى .
اما تو خود در اين پرواز دور و دراز به دنبال چه مى گردى ؟ سراغ كناره هاى درياچه هاى پر خزه را مى گيرى ، يا در پى ساحل پهناور رودخانه هستى ، يا جستجوى كرانهء اقيانوس را مى كنى كه در آن موجهاى خروشان به صخره ها مى خورند و آنها را فرو مى پوشانند .
نيرويى بس شگرف است كه با اين دقت و هوشيارى راه تو را در طول كرانهء پر پيچ و خم - در دل شب تاريك و فضاى بىكران - به تو كه همچنان به راه خويش مى روى و هرگز اين راه را گم نمى كنى نشان مى دهد .
در همهء روز بالهاى تو در آن بلندى شگرف ، فضاى سرد و خالى را در نورديد و با اين وصف ، تاريكى شب كه اندك اندك فرا رسيده ، نتوانسته است تو را در راهى كه به سوى سر منزل خود در پيش دارى از پا در آورد و خسته و فرسوده ات كند ولى چيزى نخواهد گذشت كه رنج تو پايان خواهد پذيرفت ، به خانهء تابستانى خواهى رفت و در آن سر و سامانى براى خود فراهم خواهى آورد ، و به آسودگى بانگ بر خواهى داشت ، بوته هاى نى در دل نيزار به روى آشيان تو خم خواهند شد ، و بر آن سايه خواهند افكند .
اكنون از بالاى سر من گذشتى و به راه خود رفتهاى ، و گرداب بىكران آسمان در دل خويشت فرو برده است ، اما هنوز درسى كه به من ياد دادهاى در دلم باقى مانده