تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٠٧ - باز هم مطالبى در بارهء عشق
((١٣٤)) تو مگر خود مرد صوفى نيستى نقد را از نسيه خيزد نيستى
((١٣٥)) گفتمش پوشيده خوشتر سر يار خود تو در ضمن حكايت گوش دار
((١٣٦)) بهتر آن باشد كه سر دلبران گفته آيد در حديث ديگران
((١٣٧)) گفت مكشوف و برهنه بىغلول (١) باز گو رنجم مدهاى بو الفضول (٢)
((١٣٨)) پرده بردار و برهنه گو كه من مى نگنجم با صنم (٣) در پيرهن
((١٣٩)) گفتم ار عريان شود او در عيان نى تو مانى نى كنارت نى ميان
((١٤٠)) آرزو مى خواه ليك اندازه خواه بر نتابد كوه با يك برگ كاه
((١٤١)) آفتابى كز وى اين عالم فروخت اندكى گر پيش تابد جمله سوخت تا نگردد خون دل و جان جهان لب بدوز و ديده بر بند اين زمان
((١٤٢)) فتنه و آشوب و خونريزى مجو بيش از اين از شمس تبريزى مگو
((١٤٣)) اين ندارد آخر از آغاز گو رو تمام اين حكايت باز گو علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست
باز هم مطالبى در بارهء عشق پادشاه طبيب را به حرم برده پيش كنيز مى نشاند ، از علامات ظاهرى اطلاع پيدا مى كند و گفته ها و كرده هاى اطباى گذشته را نمى پذيرد ، مى گويد : اين دواها كه آنان
(١) غلول به معناى دخالت در يك چيز ، و به معناى خيانت نيز مى باشد ، و اگر به عنوان جمع غل منظور شود به معناى زنجيرها است كه در گردن اسيران و زندانيان مى گذاشتند . .
(٢) فضول به معناى زيادى و انجام كارى بدون استحقاق ، بيع فضولى يعنى فروش كالا بدون اطلاع صاحب كالا . .
(٣) صنم بت ، هم عموم بتها را صنم مى گويند ، و هم نام بت مخصوصى بوده است مانند بعل ، هبل ، نسر ، يعوق ، يغوث ، عك ، عزى ، لات ، منات . . . .