تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٣٥ - شنيدن آن طوطى حركت آن طوطى را و مردن و نوحه كردن خواجه
((١٧١٠)) از كبد فارغ بدم با روى تو وز زبد صافى بدم در روى تو
((١٧١١)) اين دريغىها خيال ديدن است وز وجود نقد خود ببريدن است
((١٧١٢)) غيرت حق بود با حق چاره نيست كودكى كز حكم حق صد پاره نيست
((١٧١٣)) غيرت آن باشد كه آن غير همه است آن كه افزون از بيان و دمدمه است
((١٧١٤)) اى دريغا اشك من دريا بدى تا نثار دل بر زيبا شدى
((١٧١٥)) طوطى من مرغ زيرك سار من ترجمان فكرت و اسرار من
((١٧١٦)) هر چه روزى داد و ناداد آمدم او ز اول گفت تا ياد آمدم
((١٧١٧)) طوطئى كايد ز وحى آواز او پيش از آغاز وجود آغاز او
((١٧١٨)) اندرون توست آن طوطى نهان عكس او را ديده تو بر اين و آن
((١٧١٩)) مى برد شاديت را تو شاد ازو مى پذيرى ظلم را چون داد ازو
((١٧٢٠)) اى كه جان از بهر تن مى سوختى سوختى جان را و تن افروختى
((١٧٢١)) سوختم من سوخته خواهد كسى تا ز من آتش زند اندر خسى
((١٧٢٢)) سوخته چون قابل آتش بود سوخته بستان كه آتش كش بود
((١٧٢٣)) اى دريغا اى دريغا اى دريغ كان چنان ماهى نهان شد زير ميغ
((١٧٢٤)) چون زنم دم كاتش دل تيز شد شير هجر آشفته و خونريز شد
((١٧٢٥)) آن كه او هشيار خود تندست و مست چون بود چون او قدح گيرد به دست
((١٧٢٦)) شير مستى كز صفت بيرون بود از بسيط مرغزار افزون بود
((١٧٢٧)) قافيه انديشم و دل دار من گويدم منديش جز ديدار من
((١٧٢٨)) خوش نشين اى قافيه انديش من قافيه دولت تويى در پيش من
((١٧٢٩)) حرف چِبْوَد تا تو انديشى از آن صوت چِبْوَد ؟ خار ديوار رزان
((١٧٣٠)) حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا كه بىاين هر سه با تو دم زنم
((١٧٣١)) آن دمى كز آدمش كردم نهان با تو گويم اى تو اسرار جهان
((١٧٣٢)) آن دمى را كه نگفتم با خليل و ان دمى را كه نداند جبرئيل