تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٠١ - طنز و انكار كردن پادشاه جحود و نصيحت ناصحان او را
طنز و انكار كردن پادشاه جحود و نصيحت ناصحان او را
((٨٧٠)) ناصحان گفتند از حد مگذران مركب استيزه را چندين مران بگذر از كشتن مكن اين فعل بد بعد از اين آتش مزن در جان خود
((٨٧١)) ناصحان را دست بست و بند كرد ظلم را پيوند در پيوند كرد
((٨٧٢)) بانگ آمد كار چون اين جا رسيد پاى دار اى سگ كه قهر ما رسيد
((٨٧٣)) بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت حلقه گشت و آن جحودان را بسوخت
((٨٧٤)) اصل ايشان بود آتش ز ابتدا سوى اصل خويش رفتند انتها
((٨٧٥)) هم ز آتش زاده بودند آن فريق جزوها را سوى كل باشد طريق هم ز آتش زاده بودند آن خسان حرف مى راندند از نار و دخان
((٨٧٦)) آتشى بودند مؤمن سوز و بس سوخت خود را آتش ايشان چو خس
((٨٧٧)) آن كه بوده است امّه الهاويه (١) هاويه آمد مر او را زاويه
((٨٧٨)) مادر فرزند جوياى وى است اصلها مر فرعها را در پى است
((٨٧٩)) آب اندر حوض اگر زندانى است باد نشفش مى كند كان كانى است
((٨٨٠)) مى رهاند مى برد تا معدنش اندك اندك تا نبينى بردنش
((٨٨١)) وين نفس جانهاى ما را همچنان اندك اندك دزدد از حبس جهان
((٨٨٢)) تا إليه يصعد أطياب الكلم صاعدا منا الى حيث علم
((٨٨٣)) ترتقي انفاسنا بالمنتقى متحفا منا الى دار البقا
((٨٨٤)) ثم تأتينا مكافات المقال ضعف ذلك رحمة من ذى الجلال
((٨٨٥)) ثم يلجينا الى امثالها كى ينال العبد مما نالها
((٨٨٦)) هكذا تعرج و تنزل دائما ذا فلا زالت عليه قائما
((٨٨٧)) پارسى گوييم يعنى اين كشش ز ان طرف آيد كه آمد اين چشش
((٨٨٨)) چشم هر قومى به سويى مانده است كان طرف يك روز ذوقى رانده است
(١) هاويه يكى از دركات دوزخ است . .