تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٢٧ - تفسير ابيات
مخلوقات مانند اين كه سايهء خدا در زير سايهاى خوابيده باشد خفته است .
فرستادهء قيصر به آن محل نزديك مى شود ولى نمى تواند خيلى نزديكتر برود ، از دور مى ايستد ، در حالى كه لرزه بر اندامش افتاده بود ، هيبتى از عمر در دلش نشست ، ولى هيبتى كه باعث يك نشاط روانى گشت .
چطور مى شود كه اين دو حالت متضاد در دل كسى از يك موضوع نمودار گردد ؟ آرى مهر و هيبت در روان انسانهاى بزرگ هماهنگ گشته ، در قيافهء او پديدار مى شود .
فرستادهء قيصر با خودش گفتگو مى كند ، و مى گويد : من پادشاهان زيادى را ديدهام ، و از هيچ يك از آنها اين هيبت بر دلم ننشسته بود ، هيبت اين مرد هوش از سرم گرفت ، من در زندگانى در بيشهء شير و پلنگ رفتهام ، آنها نتوانستهاند رنگ رخسار مرا دگرگون نمايند ، من جنگها و پيكارها ديدهام ، مانند شيران زخمها خورده جراحتها وارد كرده و داراى قدرت و ورزيدگى هستم .
اما از هيبت اين مرد كه بدون سلاح در روى زمين خوابيده است ، تمام اندام من لرزان گشته است .
آرى اين هيبت يك نمود طبيعى نيست ، اين هيبت حق است ، و مربوط به خود اين صاحب لباس كهنه نمى باشد .
هر كس كه از خدا بترسد و به خدا تقوا بورزد ، جن و انس از او خواهند ترسيد ، فرستادهء قيصر در اين انديشه بود كه پس از لحظاتى عمر از خواب بيدار شد ، آن شخص به عمر احترام كرد و سپس سلام نمود ، چنان كه : پيغمبر ما فرموده است : « اول سلام پس از آن گفتوگو »