تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧ - بياييد آهنگ ناى جبران خليل جبران را هم بشنويم
« محبت در ميان مردم با اشكال گوناگونى خود نمايى مى كند ، و اغلب محبتها مانند علف بدون گل و ميوه است كه در مزرعهء زندگى مى رويد . بيشتر اين محبتها مانند شراب است كه اندكى از آن مردم را خشنود و زيادش براى آنان خطرناك است » .
اگر اجسام مادى قافله سالار كاروانيان محبت بوده و بخواهد آنها را به رخت خواب اغراض نفسانى بكشاند ، محبت خود را انتحار خواهد كرد . گويى محبت در اين حال اميرى است كه ياورانش به او خيانت كرده او را در زندانى اسير ساختهاند ، او از زندگانى خود بيزار است . [١] نى بياور تا نى بنوازم و از ستمكارى نيرومندان سخن مگو ، زيرا زنبق كاسهء شبنم روح انگيز است ، نه پيالهء خون رنگين .
بگو ما : افتخارات پيروزمندان را فراموش كرديم ، و همواره به ياد ديوانگان راه عشق خواهيم بود ، در دل اسكندر ذو القرنين كشتارگاهى بس هولناك است ، در حالى كه در قلب « قيس عامرى » ( مجنون ) يك عبادتگاه با وقار و با عظمتى مى درخشد .
در پيروزىهاى اسكندر شكستهايى وجود دارد كه از ديده گان ما مخفى است ، در شكستهاى مجنون پيروزىهايى است كه انسانهاى رشد يافته آنها را مشاهده مى كنند .
جايگاه اصلى محبت ، روح انسانى است كه مستى آن مانند بىهوشى حالت وحى است ،
[١]
اعطنى الناى و غن فالغناء حب صحيح و انين الناى ابقى من جميل و مليح و الحب فى الناس اشكال و اكثرها كالعشب فى الحقل لا زهر و لا ثمر و اكثر الحب مثل الراح ايسره يرضى و اكثره للمدمن الخطر و الحب ان قادت الاجسام موكبه الى فراش من الاغراض ينتحر كانه ملك في الاسر معتقل يابى الحياة و اعوان له غدروا .