تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦١ - اعتراض كردن نخجيران بر خرگوش و جواب دادن خرگوش ايشان را
اعتراض كردن نخجيران بر خرگوش و جواب دادن خرگوش ايشان را
((١٠٠٥)) قوم گفتندش كه اى خر گوش دار خويش را اندازهء خرگوش دار
((١٠٠٦)) هين چه لافست اين كه از تو مهتران در نياوردند اندر خاطر آن
((١٠٠٧)) معجبى يا خود قضامان در پى است ور نه اين دم لايق چون تو كى است ؟
((١٠٠٨)) گفت اى ياران حقم الهام داد مر ضعيفى را قوى رائى فتاد
((١٠٠٩)) آن چه حق آموخت مر زنبور را آن نباشد شير را و گور را
((١٠١٠)) خانها سازد پر از حلواى تر حق بر او آن علم را بگشاد در
((١٠١١)) آن چه حق آموخت كرم پيله را هيچ پيلى داند آن گون حيله را ؟
((١٠١٢)) آدم خاكى ز حق آموخت علم تا به هفتم آسمان افروخت علم
((١٠١٣)) نام و ناموس ملك را در شكست كورى آن كس كه با حق در شكست
((١٠١٤)) زاهد ششصد هزاران ساله را (١) پوز بندى ساخت آن گوساله را
((١٠١٥)) تا نتابد شير علم دين كشيد تا نگردد گرد آن قصر مشيد (٢)
((١٠١٦)) علمهاى اهل حس شد پوز بند تا نگيرد شير ز ان علم بلند
((١٠١٧)) قطرهء دل را يكى گوهر فتاد كان به گردونها و درياها نداد
((١٠١٨)) چند صورت آخر اى صورت پرست ؟
جان بىمعنيت از صورت نرست ؟
((١٠١٩)) گر به صورت آدمى انسان بدى احمد و بو جهل خود يكسان بدى احمد و بو جهل در بت خانه رفت زين شدن تا آن شدن فرقى است زفت اين در آيد سر نهند آن را بتان و ان در آيد سر نهد چون امتان
((١٠٢٠)) نقش بر ديوار مثل آدم است بنگر از صورت چه چيز او را كم است
((١٠٢١)) جان كم است آن صورت بىتاب را رو بجو آن گوهر ناياب را
(١) زاهد ششصد هزاران ساله شيطان . .
(٢) قصر مشيد كاخ بلند و بالا و محكم . .