تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٢٦ - باز گفتن بازرگان با طوطى آن چه در هندوستان ديده
((١٦٦٧)) آن وجعها را بدو منسوب دار گر چه هست آن جمله صنع كردگار
((١٦٦٨)) همچنين كسب و دم و دام جماع آن مواليد است حق را مستطاع
((١٦٧٠)) بسته درهاى مواليد از سبب چون پشيمان شد ولى از دست رب
((١٦٦٩)) اوليا را هست قدرت از اله تير جسته باز آرندش ز راه
((١٦٧١)) گفته ناگفته كنند از فتح باب تا از آن نى سيخ سوزد نى كباب
((١٦٧٢)) از همه دلها چو آن نكته شنيد آن سخن را كرد محو و ناپديد
((١٦٧٣)) گرت برهان بايد و حجت مها باز خوان من آية او ننسها
((١٦٧٤)) آيهء انسوكم ذكرى بخوان قوت نسيان نهادنشان بدان
((١٦٧٥)) چون به تذكير و به نسيان قادرند بر همه دلهاى خلقان قاهرند
((١٦٧٦)) چون به نيسان بست او راه نظر كار نتوان كرد ور باشد هنر
((١٦٧٧)) خذتموا سخرية اهل السمو از نبى خوانيد تا انسوكم
((١٦٧٨)) صاحب ده پادشاه جسمهاست صاحب دل شاه دلهاى شماست
((١٦٧٩)) فرع ديد آمد عمل بىهيچ شك پس نباشد مردم الا مردمك مردمش چون مردمك ديدند خرد در بزرگى مردمك كس پى نبرد
((١٦٨٠)) من تمام اين را نيارم گفت از آن منع مى آيد ز صاحب مركزان
((١٦٨١)) چون فراموشى خلق و يادشان با وى است او مى رسد فريادشان
((١٦٨٢)) صد هزاران نيك و بد را آن بهى مى كند هر شب ز دلهاشان تهى
((١٦٨٣)) روز دلها را از آن پر مى كند آن صدفها را پر از در مى كند
((١٦٨٤)) آن همه انديشهء پيشانها مى شناسد از هدايت جانها
((١٦٨٥)) پيشه و فرهنگ تو آيد به تو تا در اسباب بگشايد به تو
((١٦٨٦)) پيشهء زرگر به آهنگر نشد خوى اين خوش خويدان منكر نشد
((١٦٨٧)) پيشه ها و خلقها هم چون جهيز سوى خصم آيند روز رستخيز صورتى كان بر نهادت غالب است هم بر آن تصوير حشرت واجب است
((١٦٨٨)) پيشه ها و خلقها از بعد خواب واپس آيد هم به خصم خود شتاب
((١٦٨٩)) پيشه ها و انديشه ها در وقت صبح هم بدان جا شد كه بود آن حسن و قبح
((١٦٩٠)) چون كبوترهاى پيك از شهرها سوى شهر خويش آرد بهرها هر چه بينى سوى اصل خود رود جزو سوى كلّ خود راجع شود