تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١٧ - خلوت طلبيدن طبيب از پادشاه جهت دريافتن مرض كنيزك
((١٥٨)) ز ان كنيزك بر طريق داستان باز مى پرسيد حال دوستان
((١٥٩)) با حكيم او رازها مى گفت فاش از مقام و خواجگان و شهر تاش (١)
((١٦٠)) سوى قصه گفتنش مى داد گوش سوى نبض و جستنش مى داشت هوش
((١٦١)) تا كه نبض از نام كه گردد جهان او بود مقصود جانش در جهان
((١٦٢)) دوستان شهر او را بر شمرد بعد از آن شهر دگر را نام برد
((١٦٣)) گفت چون بيرون شدى از شهر خويش ؟
در كدامين شهر مى بودى تو پيش
((١٦٤)) نام شهرى گفت ز ان هم در گذشت رنگ روى و نبض او ديگر نگشت
((١٦٥)) خواجگان شهرها را يك به يك باز گفت از جاى و از نان و نمك
((١٦٦)) شهر شهر و خانه خانه قصه كرد نى رگش جنبيد و نى رخ گشت زرد
((١٦٧)) نبض او بر حال خود بد بىگزند تا بپرسد از سمرقند چو قند آه سردى بر كشيد آن ماه روى آب از چشمش روان شد همچو جوى گفت بازرگانم آن جا آوريد خواجهء زرگر در آن شهرم خريد در بر خود داشت شش ماه و فروخت چون بگفت اين ز آتش غم بر فروخت
((١٦٨)) نبض جست و روى سرخش زرد شد كز سمرقندى زرگر فرد شد
((١٦٩)) چون ز رنجور آن حكيم اين راز يافت اصل آن درد و بلا را باز يافت
((١٧٠)) گفت كوى او كدامست و گذر ؟
او سر پل گفت و كوى غاتفر (٢) گفت آن گه آن حكيم با صواب آن كنيزك را كه رستى از عذاب
((١٧١)) گفت دانستم كه رنجت چيست زود در علاجت سحرها خواهم نمود (٣)
(١) تاش شركت ، اگر در آخر اسمى آورده شود به معناى ادات شركت است . .
(٢) غاتفر اسم محلى در سمرقند بوده است . .
(٣) سحر ، نوعى از فعاليتها است كه از روابط پنهانى نمودهاى طبيعت بهره بردارى كرده اثر مخالف عادى نمودار مى سازد . و در استعمالات معمولى هر چيزى كه براى مردم شگفت انگيز جلوه كند . مى گويند : انجام دهنده آن كار سحر نموده است ، و بدون ترديد مقصود از سحر در بيت فوق همين معناى معمولى است . زيرا هم كشف بيمارى كنيز و هم معالجهاى را كه طبيب مى خواست انجام بدهد ، از يك رشته اصول و قوانين طبيعى روانى بهره بردارى مى كرد ، ولى چون به مردم آن زمان و به آن كنيز مفهوم نبود ، لذا تعبير سحر كرده است . .