تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٥٣ - تفسير ابيات
و كلمه را به آب گفت ، آن آب در قعر خود گوهرى ساخت .
در گوش گل گفت آن را خندان نمود ، به لعل گفت ، آن لعل تابان شد . به اين كرهء خاكى نمى دانيم چه گفته است كه در فضا بدون اضطراب و خلل برقرار مانده است ، به گوش ابر چه خوانده است كه مانند مشك از ديده گان آن اشك مى بارد ؟ بالاتر از اينها آن كس كه در فعاليت ذهنى به شك و ترديد دچار شده است ، خداوند به گوش او معمايى خوانده ، اين معما باعث شده است كه او در ميان دو احتمال محبوس مانده است . اين شخص شاك در ذهن خود چنين مى انديشد كه آيا آن چنان كنم كه او گفته است يا ضد آن را ؟ اين حالت ترديد در حقيقت يك زندان تاريك است ، و انسان نمى تواند از ناحيهء خود و به توانايى موجودى خويش از تردد و زندان شك رهايى يابد .
بايستى اين ترجيح از طرف حق بر او نشان داده شود كه كدامين راه را انتخاب نمايد . اگر نمى خواهى در حال تردد ، هوش جان تو در تنگناى قرار بگيرد ، پنبه هاى سنگين هوى و هوس را در گوش جانت فرو مبر ، بيا پنبهء وسواس را از گوشت بيرون كن ، تا نغمه هاى جهان ملكوتى را بشنوى ، آن گاه مى توانى معماهاى گردون را بفهمى و رموز و اسرار جهان را درك نمايى . آن گاه گوش جان تو مى تواند شايسته شنيدن وحى بوده باشد ، مگر وحى غير از پذيرش يك حس نهانى در درون ماست ؟ اين حس درونى غير از گوش و چشم معمولى است ، زيرا گوش عقل و ديده گمانها از اين حس بر كنار است .
هنگامى كه به لفظ جبر مى رسيم مانند اين كه از كوى يارم خبرى بياورد كاسهء عشقم را لبريز مى كند ، در صورتى كه كسى كه عشق ملكوتى ندارد همين