تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧١ - آيينه بايستى نشان بدهد
انسان ، يك نمود بسيار طبيعى و ضرورى خواهد بود .
اگر هم به نحوى انسان بتواند عشقهاى مجازى را پنهان كرده هيچ گونه اثرى از آن را در برون خود منعكس نسازد ، ما عشق مطلق يعنى عشق افلاطونى نمى تواند انسان را به حال طبيعى خود بگذارد . چگونه مى توان انعكاس عشق حقيقى را مخفى ساخت ؟ مگر نه اين است كه عشق مطلق انسان را از سطح انسانيت بالاتر برده ، او را مانند يك موجود الهى در ميان افراد انسانى قرار مى دهد ، و به قول ابن سينا » كاد أن يكون ربا انسانيا » ( نزديك است كه چنين انسان يك انسان الهى بوده باشد ) .
هنگامى كه انسان در سايهء عشق الهى به اين مقام رسيد ، چگونه مى تواند آن را مخفى بدارد ؟ چگونه آيينهء روح او غماز و نشان ده نخواهد بود ؟
آيينه ات دانى چرا غماز نيست ؟
ز انكه زنگار از رخش ممتاز نيست رو تو زنگار از رخ او پاك كن بعد از آن ، آن نور را ادراك كن آيينه كز زنگ آلايش جداست پر شعاع نور خورشيد خداست
مضامين اين ابيات واضح است و جلال الدين در بارهء اين اصل اخلاقى و روانى و عرفانى بارها در مثنوى داد سخن داده است . مى گويد :
من چگونه هوش دارم پيش و پس چون ندارد نور يارم پيش و پس نور او در يمن و يسر و تحت و فوق بر سر و بر گردنم مانند طوق
مقصود اين است كه من چگونه هوش و آگاهى خودم را در بارهء معشوقم به يك سمت معين روانه كنم ؟ براى نور او پيش و پس وجود ندارد ، چنان كه گذشت زمان و آيندگى آن ، و تمام حركات جهان طبيعت كه براى ما پيش و پس ايجاد مى كند ، در دريافت معشوق كوچكترين اثرى ندارد ، او ما فوق همهء جهان و انتزاعات آن است . اين نور از يك جهت مرا فرا نگرفته است بلكه من در اين نور مستغرق گشتهام .