تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٦١ - روايت
((١٨٠١)) اى جهان كهنه را تو جان نو از تن بىجان و دل افغان شنو
((١٨٠٢)) شرح گل بگذار از بهر خدا شرح بلبل گو كه شد از گل جدا
((١٨٠٣)) از غم و شادى نباشد جوش ما با خيال و وهم نبود هوش ما
((١٨٠٤)) حالت ديگر بود كان نادر است تو مشو منكر كه حق بس قادر است
((١٨٠٥)) تو قياس از حالت انسان مكن منزل اندر جور و در احسان مكن
((١٨٠٦)) جور و احسان رنج و شادى حادث است حادثان ميرند و حقشان وارث است
((١٨٠٧)) صبح شد اى صبح را پشت و پناه عذر مخدومى حسام الدين بخواه
((١٨٠٨)) عذر خواه عقل كلّ و جان تويى جان جان و تابش مرجان تويى
((١٨٠٩)) تافت نور صبح و ما از نور تو در صبوحى با مى منصور تو
((١٨١٠)) دادهء تو چون چنين دارد مرا باده كه بود تا طرب آرد مرا ؟
((١٨١١)) باده در جوشش گداى جوش ماست چرخ در گردش اسير هوش ماست
((١٨١٢)) باده از ما مست شد نى ما از او قالب از ما هست شد نى ما از او
((١٨١٣)) ما چو زنبوريم و قالبها چو موم خانه خانه كرده قالب را چو موم
((١٨١٤)) بس دراز است اين حديث خواجه گو تا چه شد احوال آن مرد نكو
روايت روايتى را كه جلال الدين در اول ابيات مورد بحث نقل كرده است غزالى و ابن عربى نقل نمودهاند :
« أتعجبون من غيره سعد ، انا و الله اغير منه ، و الله اغير منى ، و لاجل غيره الله حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن » (١) بدون ترديد غيرتى كه به خدا نسبت داده مى شود غير از غيرتى است كه به سعد
(١) احياء العلوم ، غزالى ، ص ٢ و ٤٦ و فصوص الحكم ، ابن عربى ، ص ١٠٩ و ١١٠ . و قشيرى در الرساله ص ١١٦ مى گويد : « الحق تعالى غيور و من غيرته انه لم يجعل إليه طريقا سواه . » .