تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٠٨ - باز هم مطالبى در بارهء عشق
تعيين كردهاند ، به اين بيمارى كه من مى بينم ، آن چنان خلاف واقع است كه مانند افتراء . در حقيقت مثل اين است كه به دواها افتراء بستهاند كه گفتهاند : اين دواها داراى خاصيتى است كه مى تواند بيمارى مفروض را بهبودى بخشد ، يا به بيمار افتراء گفتهاند زيرا او داراى آن بيمارى نيست كه دوايش آن شربتها و دواها بوده باشد كه اطبا دستور دادهاند .
براى آن طبيب الهى اثبات مى شود كه بيمارى كنيز از بيمارىهاى جسمانى نيست بدن كاملا تندرست است ، بيمارى مربوط به دل است كه ناشى از عشق شده است .
كشف اين بيمارى از خود دل بود ، زيرا عاشقى از زارى دل پيداست .
سپس چند مطلب در باره عشق بيان مى كند .
مى گويد علتى كه عاشق را به آن وضع روانى دچار كرده است ، مانند ساير علتها نيست .
به اين دليل كه علت به وجود آمدن عشق غير از ساير علتها است ، و خود پديدهء عشق نيز هيچ گونه شباهتى با ساير پديده هاى روانى ندارد .
اما گمان نرود كه اين عشق خود پديدهاى است كه هم راه است و هم مقصد ، هم وسيله است و هم هدف ، بلكه عشق جنبهء رهبرى دارد ، خواه از اين سر باشد يا از آن سر ، شايد مقصود از اين سر و آن سر آغاز به وجود آمدن عشق باشد كه خواه به طور مستقيم به خدا متعلق شود ، خواه به يكى از موجودات ديگر متعلق گردد ، چون حقيقت آن موجود آگاهى كامل پيدا شود ، عظمت جلال و جمال خداوندى ديده و دل عاشق را خيره نموده در نتيجه آن موجود شايستگى معشوق مطلق بودن خود را از دست مى دهد . و از همان موجود رهسپار كوى الهى مى شود ، و عشق واقعى به معشوق واقعى مى رساند .
از مطالبى كه در مباحث گذشته بيان نموديم آشكار مى گردد كه به چه دليل عشق قابل تصور و استدلال و بيان نيست .
ويكتور هوگو مى گويد :