تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٩ - در بيان آن كه اختلاف در صورت و روش است نه در حقيقت
جان و دل را طاقت اين جوش نيست با كه گويم ؟ در جهان يك گوش نيست
اگر مردم گوش شنوا داشتند ، به طور لزوم ديدهء حق بين هم داشتند ولى چه بايد كرد ؟ گوش مردم از نعره هاى مستانهء شهوت پرستى پر است او چگونه بشنود صدايى را كه از اعماق جان هستى طنين مى اندازد ؟ اگر انسانها مى توانستند اين حقيقت را درك كنند كه در جهان لطيف و ظريفى زندگى مى كنند ، و اگر مى فهميدند كه ريزش فيض خداوندى بر اين جهان چگونه دائمى و لحظه به لحظه است ، در آن موقع درك مى كردند كه خداوندى كه جماد را تبديل به جان آدمى مى كند ، همان خدا كيميا سازى است كه قدرت هر گونه فعاليت در هر موجودى براى او وجود دارد .
سپس يك مسئلهء با اهميت ديگرى را متذكر مى شود كه در روش زندگانى انسانى شايد عالىترين مسئله است ، و بدون توجه به آن ، تمام مساعى انسانى بىهوده و بىثمر خواهد بود . اين مسئله مى گويد :
بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندى بر آسمان توان زد
اين مسئله مى گويد :
در آستان معشوق از آسمان مينديش كز اوج سربلندى افتى به خاك پستى
اين مسئله مى گويد :
تا جان به تن به بينى مشغول كار او شو هر قبلهاى كه بينى بهتر ز خود پرستى
هستى با عظمت خداوندى قابل قياس با هستى ساير موجودات نمى باشد ولى اين به آن معنا نيست كه ساير موجودات هستى ، ندارند ، بلكه هستى آنها در مقابل هستى خداوند آن چنان ناچيز است كه موجوديت كالبد مادى ما در مقابل روح با آن عظمت خيره كننده اش .
اين بحث از عميقترين مباحث فلسفه و عرفان است كه در مثنوى بارها