تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٥٥ - تفسير ابيات
خدا در دل كسى ايجاد نكند براى او نورى وجود ندارد « و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور » ماضى و مستقبل و حال براى اين اشخاص كه در دلشان نور الهى تابيده است ، لا شىء مى باشد . آنان هنگامى كه جبر را اختيار مى كنند ، مقصود ديگرى دارند در دل آنان اين مسئله طور ديگرى منعكس مى گردد ، چنان كه قطره در دل صدف گوهر مى شود . قطره هاى خرد و بزرگ در بيرون از صدف وجود دارد ، ولى همان قطره هاى خرد و بزرگ در بيرون از صدف ارزشى ندارند ، در صورتى كه قطره هايى كه در دل صدف جاى گرفتهاند ، آنها درهاى گرانبها مى باشند .
آن گروه طبع ناف آهو را دارند كه از بيرون غذاى آنها مانند ساير غذاهاى حيوانات است ، آرى ناف آنها خونين ديده مى شود ، ولى درون اين نافها مشگها است . تو ديگر مگو كه اين نافها در بيرون خون است ، چگونه وقتى كه به درون مى رود مشگ مى گردد ، تو مگو همين مس در بيرون محقر و ناچيز بود ، چگونه هنگامى كه با كيميا تماس گرفت مبدل به طلا شد ؟ همين بحث جبر و اختيار در ذهن تو به صورت خيالاتى نمودار مى گردد ولى هنگامى كه در درون اولياء الله مى رود و در آن جا منعكس مى گردد ، مانند نور الهى مى باشد . چنان كه نان مادامى كه در سفره است محصولى از گندم است و جامد مى باشد ، ولى هنگامى كه در ساختمان بدن انسانى داخل شود ، به صورت روح شادان در مى آيد . اين نان را دل سفره تبديل به جان نمى كند ، بلكه جان انسانى از سرچشمه ما وراى طبيعى آن را تبديل بروح مى سازد . اين نان كه مى بينى نيروى جان انسانى است . آن گاه تأملى نما كه نيروى جانان جان انسان چيست ؟ قوت و توشه بدن انسانى نان است ، كه فقط پاره گوشتى است ولى هنگامى كه به عقل و جان مبدل شد با آن عقل و جان كوه ها را مى شكافد ، در اعماق