تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٧ - نگريستن عزرائيل بر مردى و گريختن او در سراى حضرت سليمان و تقرير ترجيح توكل بر جهد و كوشش
بگو انجام بدهم . مرد گفت به باد دستور ده مرا تا به هندوستان ببرد ، شايد كه عزرائيل نتواند به آن جا بيايد يا اشتباه كند فرار از مرگ مانند فرار از معرفت و درويشى حقيقى است ولى مردم فرو رفته در لجنزار هوى و هوس تعقل صحيحى ندارند تا بفهمند درويشى حقيقى آراسته شدن به فضايل انسانى است ، مرگ هم سپردن كالبد مادى به خاك و بردن روح به عليين و ملاقات خداوند ذو الجلال است .
آرى مردم مانند اين است كه از لقمهء حرص و آرزو هستند .
سليمان به باد دستور داد : آن مرد را با شتاب به هندوستان برد . چون روز ديگر شد ، عزرائيل موقع بار عام حضرت سليمان در بارگاهش حاضر بود ، سليمان عليه السلام فرمود : چرا به آن مرد ساده با خشم و كينه نگريستى ؟ آيا هدف تو اين بود كه آن بىچاره از ديار و خانمان خود آواره شود و به هندوستان پناه ببرد ؟ عزرائيل در پاسخ سليمان مى گويد : من به آن مرد از روى خشم و كينه ننگريستم ، بلكه نگاه من براى تعجب بود ، زيرا خدا فرموده بود كه جان آن مرد را در هندوستان بگيرم ، ولى هنگامى كه او را در اينجا ديدم ، در دل خود مى گفتم : اگر او صد بال و پر داشته باشد چگونه مى تواند در يك روز به هندوستان بپرد ؟ اما هنگامى كه به هندوستان رفتم ديدم اين مرد در آن جا است .
پس نتيجه چنين است كه تمام كارهاى دنيا از اين قبيل است ، ما هزاران مقدمه چينى مى كنيم . ولى سر نوشت به اين اقدامات بىنتيجهء ما لبخند مى زند .
آيا مى توانيم از خود بگريزيم ؟ به سوى كه بگريزيم ؟ آيا مى توانيم از حق رو گردان شويم ؟ آيا رو گردانى از حق و بال نيست ؟