تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٣٧ - آيه
((١٧٥٧)) غرق عشقىام كه غرق است اندرين عشقهاى اولين و آخرين
((١٧٥٨)) مجملش گفتم نكردم من بيان ور نه هم لبها بسوزد هم دهان
((١٧٥٩)) من چو لب گويم لب دريا بود من چو لا گويم مراد الا بود
((١٧٦٠)) من ز شيرينى نشستم رو ترش من ز بسيارى گفتارم خمش
((١٧٦١)) تا كه شيرينى ما از دو جهان در حجاب رو ترش باشد نهان
((١٧٦٢)) تا كه در هر گوش نايد اين سخن يك همى گويم ز صد سرّ لدن
آيه « لا اقسم بهذا البلد و أنت حل بهذا البلد و والد و ما ولد لقد خلقنا الانسان فى كبد (١) » ( سوگند نمى خورم به اين شهر مكه ، تو شايسته اين شهرى و سوگند نمى خورم به آدم و فرزندانش ما انسان را در كوشش و تقلا آفريديم ) .
جلال الدين مى خواهد از آيهء « لقد خلقنا الانسان فى كبد » گرفتارى و شدت رنج نادان را استفاده كند ، ولى آيه چنان كه صريح است در باره تمام انسانها است ، نه تنها در بارهء نادانها . و به نظر مى رسد اين آيه مانند آيهء .
« يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كد حا فملاقيه » معناى بسيار عالى را مطرح كرده است مى گويد : انسان با نظر به ساختمان جسمانى و احتياجات او به مواد طبيعى و لزوم تحصيل آنها با دشوارى ، مجبور است كه دائماً در حركت و كوشش و فعاليت بوده باشد .
و انسانى كه در اين دنيا به آسايش و تن پرورى زندگى كرده و به ديگران كل شود ، او در حقيقت انسان نيست ، زيرا مخالف خواستهء خداوند و ساختمان وجودى خويش خيال كرده است .
و اما آيهء دوم .
« يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه »
(١) سورهء البلد ، آيات ١ تا ٤ . .