تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٨٧ - تفسير ابيات
اين باغ سبز عشق بىنهايت است ، جز غم و شادى ميوه هاى بىنهايت ديگر دارد . عاشقى حالتى برتر از غم و شادى است . بدون احتياج به بهار و خزان ، يا بدون بستگى به بهار و خزان ، دايماً سر سبز و خرم مى باشد .
خوب رويان هم بايستى زكات زيبايى خود را بپردازند .
بياييد شرح جان پاره پاره را باز گو كنيد .
ناز و غمزهء يك نازنين زيبايى داغ تازهاى بر دلم نهاده است .
به او گفتم خونم را بريز . اما هنگامى كه به او گفتم : خونم بر تو حلال باد ، او از من گريخت .
احتمال مى رود كه جلال الدين در مصرع اخير به اين اصل اشاره مى كند كه : انسان مادامى كه در جستجوى يك مطلوب به طور عادى تلاش مى كند ، آن مطلوب قيافه اجابت يا بىطرفى نشان مى دهد .
ولى هنگامى كه احساس كرد كه جوينده تمام « من » خود را به او تسليم كرده است ، رو مى گرداند ، و اعراض مى كند . اين مطلب به طور فراوان ديده شده است ، ولى بايستى علت آن را درك كرد ، آن چه كه به نظر مى رسد ، اين است كه وقتى محبوب احساس مى كند كه عاشق تمام شخصيت خود را در راه او باخته است ، هنگامى كه به خود توجه مى كند ، نقص و مطلق نبودن خود را درك مى كند ، اين انديشه در ذهن او نمودار مى شود كه عاشق داراى شخصيت تكامل يافته نيست كه خود را به من او باخته است .
اى محبوب عزيز تا كى و چرا از ناله خاكيان گريزان خواهى بود ، چرا اين قدر غم بر سر غمناكان خود فرو مى ريزى ؟ اى محبوب من بامدادان كه از افق سر مى كشد ، چشمه مشرق تو را در جوش و خروش مى بيند .