تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٥ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند در طلب آن مرد زرگر
((١٩٧)) شاه ديد او را و بس تعظيم كرد مخزن زر را بدو تسليم كرد پس بفرمودش كه بر سازد ز زر از سوار و طوق و خلخال و كمر هم ز انواع اوانى بىعدد كانچنان در بزم شاهنشه سزد زر گرفت آن مرد و شد مشغول كار بىخبر زين حالت و زين كارزار
((١٩٨)) پس حكيمش گفت اى سلطان مه آن كنيزك را بدين خواجه بده
((١٩٩)) تا كنيزك در وصالش خوش شود ز آب وصلش دفع اين آتش شود
((٢٠٠)) شه بدو بخشيد آن مه روى را جفت كرد آن هر دو صحبت جوى را
((٢٠١)) مدت شش ماه مى راندند كام تا به صحت آمد آن دختر تمام
((٢٠٢)) بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پيش دختر مى گداخت
((٢٠٤)) چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندك اندك در دل او سرد شد
((٢٠٥)) عشقهايى كز پى رنگى بود عشق نبود عاقبت ننگى بود
((٢٠٦)) كاشكى آن ننگ بودى يك سرى تا نرفتى بر وى آن بد داورى
((٢٠٧)) خون دويد از چشم هم چون جوى او دشمن جان وى آمد روى او
((٢٠٨)) دشمن طاوس آمد پر او اى بسا شه را بكشته فرّ او
((٢٠٩)) گفت من آن آهويم كز ناف من ريخت آن صياد خون صاف من
((٢١٠)) اى من آن روباه صحرا كز كمين سر بريدندم براى پوستين
((٢١١)) اى من آن پيلى كه زخم پيلبان ريخت خونم از براى استخوان
((٢١٢)) آن كه كشتستم پى مادون من مى نداند كه نخسبد خون من
((٢١٣)) بر من است امروز و فردا بر وى است خون چون من كس چنين كى ضايع است
((٢١٤)) گر چه ديوار افكند سايه دراز باز گردد سوى او آن سايه باز
((٢١٥)) اين جهان كوه است و فعل ما ندا سوى ما آيد نداها را صدا
((٢١٦)) اين بگفت و رفت در دم زير خاك آن كنيزك شد ز درد و رنج پاك
((٢١٧)) ز انكه عشق مردگان پاينده نيست چون كه مرده سوى ما آينده نيست
((٢١٨)) عشق زنده در روان و در بصر هر دمى باشد ز غنچه تازه تر