تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٢ - جذب و كشش روحى
طعنه زدن زاغ در دعوى هدهد
جواب گفتن هدهد طعنهء زاغ را
طعنه زدن زاغ در دعوى هدهد
((١٢٢٢)) از ادب نبود به پيش شه مقال خاصه خود لاف دروغين و محال
((١٢٢٣)) گر مر او را اين نظر بودى مدام چون نديدى زير مشتى خاك دام ؟
((١٢٢٤)) چون گرفتار آمدى در دام او ؟
چون شدى اندر قفس ناكام او ؟
((١٢٢٥)) پس سليمان گفت اى هدهد رواست كز تو در اوّل قدح اين درد خاست ؟ (١)
((١٢٢٦)) چون نمايى مستى اى تو خورده دوغ پيش من لافى زنى آن گه دروغ ؟ (٢)
جواب گفتن هدهد طعنهء زاغ را
((١٢٢٧)) گفت اى شه بر من عور و گدا قول دشمن مشنو از بهر خدا
((١٢٢٨)) گر به بطلان است دعوى كردنم نك نهادم سر ببُر از گردنم
((١٢٢٩)) زاغ كو حكم قضا را منكر است گر هزاران عقل دارد كافر است
((١٢٣٠)) در تو تا كافى بود از كافران جاى گند و شهوتى چون كافران
((١٢٣١)) من ببينم دام را اندر هوا گر نپوشد چشم عقلم را قضا
((١٢٣٢)) چون قضا آيد شود دانش به خواب مه سيه گردد بگيرد آفتاب
((١٢٣٣)) از قضا اين تعبيه كى نادر است از قضا دان كو قضا را منكر است
(١) در دعوايى كه هدهد كرد از اعتراض زاغ كه بسيار به جا مى نمود براى هدهد آن چنان زننده بود كه مانند اين كه اولين كاسهء مى كسى را از حال طبيعى خارج بسازد . .
(٢) ادعايى كه دليل آن را تأييد ننمايد به آن مستى شبيه است كه پس از خوردن دوغ اظهار شود . .