تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٧ - سؤال كردن خليفه از ليلى و جواب دادن ليلى او را
سؤال كردن خليفه از ليلى و جواب دادن ليلى او را
((٤٠٧)) گفت ليلى را خليفه كان تويى (١) كز تو مجنون (٢) شد پريشان و غوى ؟ (٣)
((٤٠٨)) از دگر خوبان تو افزون نيستى گفت خامش چون تو مجنون نيستى ديدهء مجنون اگر بودى تو را هر دو عالم بىخطر بودى تو را با خود تو ليك مجنون بىخود است در طريق عشق بيدارى بد است
((٤٠٩)) هر كه بيدار است او در خوابتر هست بيداريش از خوابش بتر هر كه بيدار در خواب است بيداريش به مست غفلت عين هشياريش به
((٤١٠)) چون به حق بيدار نبود جان ما هست بيدارى چو در بندان ما
((٤١١)) جان همه روز از لگدكوب خيال وز زيان و سود و از خوف و زوال
((٤١٢)) نى صفا مى ماندش نه لطف و فر (٤) نى به سوى آسمان راه سفر
((٤١٣)) خفته آن باشد كه او از هر خيال دارد اميد و كند با او مقال نى چنان كه از خيال آيد به حال آن خيالش گردد او را صد وبال
((٤١٤)) ديو را چون حور بيند او به خواب پس ز شهوت ريزد او با ديو آب
((٤١٥)) چون كه تخم نسل را در شوره ريخت او به خويش آمد خيال از وى گريخت
((٤١٦)) ضعف سر بيند از آن و تن پليد آه از آن نقش پليد ناپديد
((٤١٧)) مرغ بر بالا پران و سايه اش مى دود بر خاك و پران مرغوش
((٤١٨)) ابلهى صياد آن سايه شود مى دود چندان كه بىمايه شود
(١) ليلى معشوقه مجنون . .
(٢) مجنون قيس عامرى كه عشق او به ليلى در ادبيات شرقى آن چنان مشهور است كه احتياجى به تفصيل ندارد ، قصائد زيادى به مجنون نسبت دادهاند ، و بعضى از مورخين در وجود مجنون با اين غوغاى عشقى كه به او نسبت مى دهند ترديد مى كنند . .
(٣) غوى گمراه و منحرف . .
(٤) فر شكوه و جلال ، و مطلق نيكى و زيبايى را نيز گويند . .