تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧ - مسئلهء پنجم عشق و زيبايىهاى جهان
نمى توانند با همديگر اتحاد داشته باشند . و اگر هر دو داراى يك فعاليت بوده باشند عشق به تكاپو نخواهد افتاد . بنا بر اين شخصيت ثالث تقريبا نامفهوم مى باشد .
اگر بگوييم : شخصيت ثالث در درون عاشق نمودار مى گردد ، اين حالت ممكن است در دو صورت قابل تصور بوده باشد . صورت اول اين است كه عاشق « من طبيعى » خود را به كلى از دست داده و شخصيت جديدى پيدا كند ، در اين فرض بايد گفت : شخصيت عاشق دو جانبه است : جنبهء عاشقى و جنبهء معشوقى .
ولى چنان كه گفتيم : چون همين شخصيت عنوان « خود » پيدا مى كند اگر چه داراى دو جنبه بوده باشد ، ولى انسان نمى تواند از يك جنبهء خود به جنبهء ديگرش عاشق بوده باشد . مثلا ممكن نيست انسان از جنبهء خود آگاهش به درون ناخود آگاهش عاشق شود . يا از جنبهء اراده اش به تداعى معانىاش عشق بورزد .
صورت دوم كه همان :
صورت چهارم است ، اين است كه عاشق « شخصيت طبيعى » خود را بكلى از دست نداده است ، ولى در مقابل همان شخصيت طبيعى شخصيت ديگرى نيز پيدا كرده است كه در اصطلاح روان شناسى آن را چند شخصيتى مى نامند ، يعنى گفته شود : كه عاشق در شخصيت دوم ، معشوق خود را با خود در آميخته است و لذت عشق را موقعى مى چشد كه از دريچهء « من طبيعى » ( شخصيت اولى ) معشوق را درمى يابد و به آن عشق مى ورزد اين مطلب تا حدودى قابل قبولتر از صورتهاى ديگر است ، ولى با دقت كامل در مسئله عشق هيچ يك از اين صور چهارگانه به طور كافى قانع كننده نيست .
ويكتور هوگو در بارهء عشق كلماتى دارد كه با دو صورت از صور چهارگانه مى تواند سازگار بوده باشد ، و همين اختلاف نظر كه يك نفر در بارهء يك نمود مشخص ابراز مى دارد ، دليل روشنى است بر اين كه داستان عشق از آن داستانها نيست كه به اين زودىها و با اين ساده بينىها حل و فصل گردد .
هوگو در يك جا مى گويد :
« وقتى كه عشق دو موجود را بگدازد و در يك اتحاد ملكوتى و مقدس در همشان