تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦ - مسئلهء پنجم عشق و زيبايىهاى جهان
روى اين اصل محبوبيت معشوق بايستى با تكرار تجسماتى كه در شخصيت عاشق انجام مى گيرد از بين برود ، و اگر بگوييم كه با تكرار تجسمات ، معشوق مانند قشرى از روح عاشق مى گردد ، بايستى معشوق محبوبيت و زيبايى خود را براى عاشق از دست بدهد .
اكنون مى توانيم اين نتيجه را بگيريم كه براى وجود عشق و يا پايدارى آن ، عاشق بايستى كاملا احساس دو شخصيت كند ( شخصيت خود ) ( عاشق ) و شخصيت محبوب ( معشوق ) .
٢ - اگر دو شخصيت عاشق و معشوق يكى بوده باشد ، بايستى به يكى از چهار صورت ذيل در آيد :
يك - شخصيت معشوق عين شخصيت عاشق .
دو - شخصيت عاشق عين شخصيت معشوق .
سه - دو شخصيت با همديگر تفاعل نموده باعث حدوث شخصيت ثالث شوند . و به اصطلاح سنتزى از دو شخصيت حاصل آيد .
چهار - شخصيت معشوق با شخصيت عاشق در هم بياميزد و باعث حدوث شخصيت ديگرى براى عاشق بوده باشد كه در اصطلاح روان شناسى آن را ( چند شخصيتى ) مى نامند .
در صورت اول اگر بگوييم : انسان مى تواند به خودش عاشق ( اصطلاحى ) باشد ، در اين صورت مى شود گفت : كه شخصيت معشوق عين شخصيت عاشق گشته است و عاشق به خودش عشق مى ورزد .
در صورت دوم - هنگامى كه عاشق وجود ندارد عشق هم وجود ندارد .
اما در صورت سوم - بايستى گفت شخصيت ثالث در درون كدام يك از دو نفر قرار گرفته است ( عاشق يا معشوق ) ؟ اولا ممكن است معشوق هيچ گونه اطلاعى از وضع روانى عاشق نداشته و يا اساسا بىنياز از عشق بوده باشد . و ثانيا - هيچ جاى ترديد نيست كه طعم عشقى كه عاشق مى چشد ( كه از مقولهء فعاليت است ) غير از طعم عشقى است كه معشوق مى چشد ( كه جنبهء انفعالى دارد ) ، و به عبارت ديگر دو جنبهء مثبت و منفى