تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٩٨ - ديدن خواجه طوطيان را در دشت و پيغام رسانيدن
ديدن خواجه طوطيان را در دشت و پيغام رسانيدن
((١٥٨٥)) باز مى گرديم از اين اى دوستان سوى مرغ و تاجر هندوستان
((١٥٨٦)) مرد بازرگان پذيرفت آن پيام كو رساند سوى جنس از وى سلام
((١٥٨٧)) چون كه تا اقصاى هندوستان رسيد در بيابان طوطى چندى بديد
((١٥٨٨)) مركب استانيد و بس آواز داد آن سلام و آن امانت باز داد
((١٥٨٩)) طوطئى ز ان طوطيان لرزيد و پس اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
((١٥٩٠)) شد پشيمان خواجه از گفت خبر گفت رفتم در هلاك جانور
((١٥٩١)) اين مگر خويش است با آن طوطيك ؟
اين مگر دو جسم بود و روح يك ؟
((١٥٩٢)) اين چرا كردم ؟ چرا دادم پيام ؟
سوختم بىچاره را زين گفت خام
((١٥٩٣)) اين زمان چون سنگ و فم آهن و شست و آن چه بجهد از زبان چون آتش است
((١٥٩٤)) سنگ و آهن را مزن برهم گزاف گه ز روى نقل و گه از روى لاف
((١٥٩٥)) ز انكه تاريكى است و هر سو پنبه زار در ميان پنبه چون باشد شرار ؟
((١٥٩٦)) ظالم آن قومى كه چشمان دوختند وز سخنها عالمى را سوختند
((١٥٩٧)) عالمى را يك سخن ويران كند روبهان مرده را شيران كند
((١٥٩٨)) جانها در اصل خود عيسى دمند يك زمان زخمند و ديگر مرهمند
((١٥٩٩)) گر حجاب از جانها برخاستى گفت هر جانى مسيح آساستى
((١٦٠٠)) گر سخن خواهى كه گويى چون شكر صبر كن از حرص و اين حلوا بخور
((١٦٠١)) صبر باشد مشتهاى زيركان هست حلوا آرزوى كودكان
((١٦٠٢)) هر كه صبر آورد گردون بر رود هر كه حلوا خورد واپستر شود
((١٦٠٣)) صاحب دل را ندارد آن زيان گر خورد آن زهر قاتل را عيان
((١٦٠٤)) ز ان كه صحّت يافت از پرهيز رست طالب مسكين ميان تب در است