تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٦٧ - تفسير ابيات
( هيچ كار و يا هيچ امرى « به طور عموم » از كار يا امر ديگر بازش نمى دارد ) .
در اينجا جلال الدين يك مضمون بسيار عالى را مطرح مى كند مى گويد :
آن خداوندى كه تمام موجودات را مانند يك واحد آفريده است ، چگونه مى توان گفت كه او به تمام آن نقاط كه در پهنه ماده گسترش پيدا كرده است ، عالم نمى باشد ؟ سپس مى گويد : شيطان كار را نسبت به خدا داد ، و گفت : تو در مقابل آن كه مرا اغوا كردى به من مهلت بده ، اين ديو پست كار خود را مخفى كرد ، نسبت كار را به خويش ناديده گرفت ، در صورتى كه آدم نسبت كار را به خود ديد و اعتراف كرد ، آدم كه كار را به خود نسبت داد ، او كار خدا يعنى نسبت الهى كار را هم كاملًا مى دانست ، ولى هنگامى كه آن كار عنوان معصيت بر خود گرفت ، او نسبت كار به خدا را ناديده گرفت .
و از همين ادب بود كه ميوه ها خورد و در نسل او انبيا بودند و تمام حقايق را خدا به او تعليم داد جلال الدين در اين بيت مى گويد :
((١٤٩١)) بعد توبه گفتش آدم نه من آفريدم در تو آن جرم و محن ؟
((١٤٩٢)) نى كه تقدير و قضاى من بد آن ؟
چون به وقت عذر كردى آن نهان ؟
((١٤٩٣)) گفت ترسيدم ادب بگذاشتم گفت من هم پاس آنت داشتم
البته ما چنين داستانى را در مدارك معتبر اسلامى نداريم يعنى چنين گفتگويى ميان آدم و خدا در منابع اسلامى نيامده است ، و شايد جلال الدين از روى هم رفته معلومات خود در اين داستان و مقدمات و نتايج آن اين داستان را بيان كرده است ، چنان كه اين روش در موارد زيادى در