مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥١٩ - شرح و توضیح متن
«مُعدِم» آن است که خیری وجود دارد و آن میآید و خیر موجود را معدوم میکند؛ مثل قاتل. خیری به نام «حیات» وجود دارد و وسیله قتل (مثلا گلوله) میآید و آن حیات را سلب می کند. «حابس» آن است که کمال را از مستحقش حبس میکند. مثلا انسان به حسب استعداد ذاتی و نوعی خودش میتواند عالم بشود، یک بیماری و یک مرضی پیدا می کند که مانع میشود آن انسان به آن علم که استحقاقش را دارد برسد. در اینجا این جور نیست که کمالی وجود داشته و آن بیماری آن را از بین برده، بلکه از اول نمیگذارد که به کمال برسد. پس شر عدمی است، ولی چنین عدمی.
ممکن است کسی بگوید: عدم مطلق چیست؟ شیخ میگوید: عدم مطلق چیزی جز لفظ نیست، جز لفظ مصداقی ندارد که بعد بگوییم حکم عدم مطلق چیست؟ به فرض محال، اگر حصولی میداشت، آن شر عام و شر مطلق بود.
فکل شیءوجوده علی کماله الأقصی [١]، و لیس فیه ما بالقوة، فلا یلحقه شر، و إنما الشر یلحق ما فی طباعه ما بالقوة، و ذلک لأجل المادة.
هر موجودی که نهایت کمال ممکن خودش را دارد و در او استعداد کسب کمال جدید یا استعداد زایل شدن کمال موجود نباشد، یعنی در او امکانی وجود نداشته باشد، وقوع شر در او محال است؛ مثل مجردات. در باب مجردات، حکما معتقدند که برای آنها آنچه از کمال که ممکن است، از ابتدا حاصل است و چون متلبس به قوه و استعداد نیستند، زوال آنچه هم که دارند برای آنها ممکن نیست. پس به آنها هیچ شری ملحق نمیشود.
شر فقط در جایی پیدا میشود که پای ماده و استعداد در میان باشد. از این جهتاست که میگویند ماده منشأ شرور است. البته این هم معنایش این نیست که ماده شر مطلق است، بلکه به این معناست که اگر ماده نبود شر هم نبود. ولی در عین حال اگر همین ماده نبود، یک سلسله خیرات هم، که بیش از این شرور است، نبود.
[١]. در بعضی نسخهها به جای «علی کماله الأقصی» «و اکماله الأقصی» آمده که غلط است.