مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٧٦ - تعریف « نظم » در ارتباط با علت غائی است
جسم لایتناهی است که شکل ندارد. همین قدر که جسم متناهی شد یک شکلی دارد. جسم را ما هر کارش که بکنیم بازهم بالاخره دارای یک شکلی است، بدون شکل نیست. این، بیان و استدلال اینهاست.
عرض کردیم که این استدلال هم از آنجا ناشی شده است که اینها نظم را به معنی وقوع رابطه علّی و معلولی اشیاء در نظر گرفتهاند. یعنی به دنبال هر علتی یک معلول و به دنبال آن معلول هم باز یک معلول دیگر. گفته است: الآن یک نظم علت و معلولی وجود دارد. ما حالا فرض میکنیم این علتها و معلولها نمیبود، به جای اینها یک علتها و معلولهای دیگر میبود، چون نمیشود که علت و معلول دیگری بجای آنها نباشد، محال است که اصل علت و معلول از هستی جدا بشود. حالا اگر این علتها و معلولها نبود، یعنی علتها و معلولهای دیگری میبود، باز آنجا هم علتی معلولی را پشت سر خودش میآورد، و آن هم خود یک نظم و ترتیب بود. پس نظم و ترتیب یک چیزی نیست که وجود دارد و ممکن بود وجود نداشته باشد، تا از وجودش بر چیزی استدلال بشود.
همان جوابی که ما به هیوم دادیم به اینها هم داده میشود و آن جواب این است که گفتیم مسأله نظم مربوط به رابطه شئ با علت فاعلیاش نیست، مربوط به رابطه شئ با علت غائیاش است. آن که ایراد میگرفت که ما این فعلها و فاعلهایشان را مکرر تجربه نکردهایم که ببینیم، اشتباه او از همینجا ناشی شده بود؛ میگفت ما درباره انسان و خانه این تجربه را کردهایم و چون دیدهایم که امثال این خانه همیشه از امثال این موجود صادر شده، بعد از صد بار و هزار بار که این جور دیدهایم، مرتبه هزارویکم وقتی که معلول را میبینیم، به حکم تداعی معانی فوراً میگوییم پس علتی مشابه این [موجود] در کار است؛ و چون او به علیتی هم قائل نیست این را به حکم تداعی معانی میگوید.
گفتیم این حرف در نظم انسانی درست است، یعنی در رابطه انسان با صنع خودش که وسیلهای است برای رسیدن خود انسان به هدف خودش، بدون آنکه کوچکترین رابطهای میان فعل او و آن غایت وجود داشته باشد؛ یعنی غایت، غایت فعل او نیست، غایت خود اوست؛ فعلش با غایتش بیگانگی مطلق دارد. در آنجا رابطه فعل را با فاعل تجربه میکنند. ولی در نظم الهی قطع نظر از هر چیزی آن محال است. عمل انسان یک عمل شبه قسر است. صنع الهی نمیتواند ازقبیل صنع انسانی