مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩١ - جواب شیخ به اشکال
در سنت معتبر آمده باشد. اگر در قرآن و سنت معتبر نیامده باشد، به صرف اینکه عقل ما تشخیص میدهد که این از اسماء حُسنای پروردگار است و از صفات کمالیه است، نمیتوانیم اطلاق کنیم، چون ممکن است که ما اشتباه کنیم. مستشکل هم میگوید یک وقت هست که شما اسم «جوهر» را از باب یک امر شرعی نمیخواهید اطلاق کنید تا آن عدد شرعی را ملاحظه کرده باشید؛ این یک مسأله علیحدهای است. ولی حالا اگر ما باشیم و برهان، آیا واقعاً نمیشود بر واجبالوجود «جوهر» اطلاق کرد؟ چرا، میشود. مگر در تعریف «جوهر» نمیگویید: «هوالموجود لا فی موضوع»؟ جوهر چیزی است که موجود است، ولی نه موجودی که وجودش حالّ در شئ دیگر است. در واقع دَوَران امر بین نفی و اثبات جوهر و عرض است. موجود یا وجودش وجود ناعتی است، وجودی است در شئ دیگر، یا وجودی است که در شئ دیگر نیست. حق تعالی یا وجودش در شئ دیگر است، پس عرض است، که میدانیم البته چنین نیست؛ یا وجودش در شئ دیگر نیست، پس جوهر است. وقتی که هوالموجود لا فی موضوع است، چرا ما «جوهر» را اطلاق نکنیم؟ مگر در حد «جوهر» نیست؟
جواب شیخ به اشکال
شیخ اینجا یک موشکافی کرده است که این موشکافی را بعدها دیگران هم قبول کردهاند. میگوید حد جوهر این نیست که «الموجود لا فی موضوع». دلایلی نیز در این مورد اقامه میکند. «موجود لا فی موضوع» نمیتواند تعریف جوهر باشد. این را مکرر در کتابهایش گفته است. تعریف جوهر این است: «ذات أی ماهیة بحیث إن وُجد وُجد لا فیالموضوع». [این با آن تعریف اول متفاوت است] و دو معناست. یک وقت ما میگوییم ذاتی که آن ذات به حیثی است که اگر وجود پیدا کند وجودش در موضوع نیست. این یک جور تعریف است. در تعریف دیگر میگوییم آن چیزی که وجود دارد وجودش در موضوع نیست. اولی تعریف صحیح جوهر است، نه دومی.
این مطلب را در باب «وجود ذهنی» هم مطرح میکنند و یک مشکلی را هم آنجا به همین طریق حل میکنند.
شیخ مثالی ذکر میکند؛ میگوید به این مثال توجه کنید تا فرق ایندو را درست دریابید. شما مغناطیسی را در دست خودتان بگیرید و شروع به تعریف آن کنید: